اینجا بدون من

اینجا بدون من

من از به زبان آوردنِ دوست داشتنم بیم دارم
هراس دارم که به هر جان کندنی
به زبان بیاورم
و شنیده نشود،
به زبان بیاورم
و زمانش نباشد،
به زبان بیاورم و پاسخم لبخندی از سرِ ترحم باشد
"نوشتن" اما
هیچکدام از این هراس ها رو ندارد،
مینویسی برای کسی که دوستش داری و بی خبر است،
و منتظر میمانی تا بگوید:
ای کاش یک نفر بود
تا این عاشقانه ها را برای من روی کاغذ می آورد،
و تو با تمام وجود میگویی
"من" آن یک نفرم

علی قاضی نظام

بایگانی

کاری که مدت ها بود ذهنم رو درگیر کرده بود دیروز به سرانجام رسید.قبلش به خودم دلداری میدادم یکم دیگه تحمل کن فقط دو روز دیگه مونده فقط یک روز دیگه مونده.دیشب به خودم گفتم آخیش تموم شد! راحت شدی! امروز صبح گفتم کور خوندی! از این خبرام نیست.زندگیت تا پیر بشی همواره پر از چالش ها و مسئله هایی هست که تو باید حلشون کنی.فیلم بیست و یک روز بعد رو یادتونه؟ پسره به بدبختی پول آمپول مادرش رو جور کرد ولی وقتی میخواست یه نفس راحتی بکشه و رفت داروخونه شنید که این پروسه باید هر ۲۱ روز تکرار بشه! زندگی مام همینه. همواره با رنج و نگرانی عجین شده.گاهی این وسط مسط ها یه نفسی هم میکشیم.

***

نفس از هفته پیش که باز سرفه هاش شدت گرفت بی اشتها شد.همزمان به شیر خشک هم دیگه آنچنان میلی نداشت.چند روز پشت سر هم هربار شیر درست میکردم باهاش بازی میکرد و آخرش هم مینداخت یه وری.۲۹ ام که ویزیت شد از دکتر پرسیدم گفت از پایان ۲۱ ماهگی دیگه بدنش احتیاجی به شیرخشک نداره و فقط باعث اضافه وزن میشه.دقیقا همون بیست و نهم دی هم پایان بیست و یک ماهگیش بود (: این شد که بدون برنامه ریزی قبلی از شیر گرفتیمش.بعدش هم البته خداروشکر دیگه یادی نکرد ازش.ولی من، الان، اگه برمیگشتم عقب این بار هرجوری هست به هر بدبختی که شده بهش شیرمادر میدادم.واقعا اون ایمنی که شیرمادر میده رو هیچ چیز نمیتونه جبران کنه (صد البته که این نظر شخصی و تجربه شخصی من هست و ممکنه درست هم نباشه) اون دوتا دخترم که شیر مادر خورده بودند چه بچگی چه الان خیلی خیلی کمتر مریض شدند.این طفلک تمام پاییز و زمستون ها چه سال گذشته چه امسال رو سرماخورده و مریض بود.

***

دیشب یه جایی خوندم پلتفرم های خارجی احتمالا به این زودی ها وصل نخواهند شد! خدا میدونه چقد پر از خشم و ناراحتی و کینه شدم.بخاطر کسب و کارهایی که از دست رفت.بخاطر دلخوشی های کوچیکی که داشتیم و دیگه نداریم.بخاطر حقوق اولیه و ساده مون و احترامی که لایقش بودیم و زیر پا گذاشته شد.خود من اینستاگرام رو سالهاست نداشتم و پاک کردم.ولی تو تلگرام دنیای کوچیکی داشتیم.آدم هایی پیدا کرده بودیم که ندیده شده بودیم همراه و همدم.اینجا برام دیگه (به خاطر مسائلی که پیش اومد) اون حس امنیت و آرامش قبل رو نداره...


+نگاشته شده به تاریخ چهارشنبه اول بهمن ماه هزار و چهارصد و چهار🌪

موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۰۴ ، ۰۸:۳۷
Reyhane R

صبح جمعه (دیروز صبح) روستا بودیم.قرار بود بیان خونه رو ببینند.از پنج صبح که بیدار شدم دیگه نخوابیدم.اومدند و رفتند.برای من و میم این مسئله خیلی حیاتی بود.ظاهرا داشت اوکی میشد همه چیز.کلی حرف زدیم با میم و گمانه زنی کردیم.شب که برگشتیم با یه تماس فهمیدیم قسمت دوم ماجرا (که ربطی به ماجرای خونه نداشت) هنوز اوکی نیست و یه جورایی همه چیز کنسل شد.میم با کلی  فکر و خیال  و ناراحتی خوابید.

من اما...بچه تب داشت.آخرشب سه دور لباسشویی رو پر و خالی کردم.به شدت خسته بودم ولی بین خواب و بیداری به هر جون کندنی بود تبش رو کنترل کردم.از ترس اینکه خوابم ببره گوشی رو هر یه ربع کوک کرده بودم.تا چهار یادمه بیدار بودم ولی بعد نفهمیدم کی خوابم برد.خواب دیدم امتحان مطالعات داشتم تو مدرسه! (از اثرات امتحانات تموم نشدنی بچه ها).با خانواده هم قطع ارتباط کرده بودم (ترس از به وجود امدن دلخوری و کدورت خانوادگی که همیشه با من هست) و کسی نبود بچه رو نگه داره.تو راه از سر ناچاری به یکی اعتماد کردم و بچه رو بهش سپردم ولی اون قصد اذیتش رو داشت.اونجا که رسیدم امتحان شروع شده بود ولی من هرچی میگشتم خودکارم رو پیدا نمیکردم! یکدفعه فضا دانشجویی شد و فهمیدم کارت دانشجوییم رو نیاوردم! خانم مسئول رو به بدبختی پیدا کردم ولی اون به جای اینکه بگه اشکال نداره اصرار داشت که حتما باید همین الان بیایی کارهاش رو انجام بدی و کارت جدید صادر شه! هرچی میگفتم امتحان تموم شد هیشکی نمیفهمید! و من زار میزدم...

میم رو بیدار کردم و با هق هق اینا رو براش تعریف کردم.بعد گریه و خنده قاطی شد و حس رهایی از اینکه خداروشکر همش خواب بود.من معمولا کابوس ها رو میفهمم که خوابم و تلاش میکنم بیدار شم و خودم رو نجات بدم.ولی این بار متوجه نشده بودم.

+ این خواب ملغمه ای بود از حال و روز این روزهای خودم و کشورم...پر از استرس و نگرانی و اضطراب و خشم!

+برای دخترکوچولوی من دعا میکنید؟ بیشتر از یکماهه درگیر سرفه و بیماریش هستیم.گاهی بهتره و گاهی بدتر...

موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۰۴ ، ۰۶:۰۹
Reyhane R

امشب حول و حوش هشت شب، شد چهل و هشت ساعت که همه چیز قطع شده.ساعت های اول غمگین و عصبی و کلافه و بی خبر از همه جا بودم.بعد انگار عادت میکنی.الان دیگه به اون اندازه غمگین و عصبی و کلافه نیستم.ولی بی خبر از همه جا چرا.همچنان هستم.برخلاف هفته های قبل که همه چیز روی دور تند بود و همیشه خدا وقت کم می آوردم این چند روز انگار همه چی کش آمده.ساعت ها و لحظه ها هم.سر فرصت به همه چیز میرسم و باز هم وقت اضافه میاد.بچه ها این مدت کج دار و مریز مدرسه رفتند.تعطیلی پشت تعطیلی.امروز هم که کلا هیچ.امتحانات نهال یکماهی میشه شروع شده و قصد تمام شدن نداره.امروز قرار بود امتحان آخر رو بده.که باز هم لغو شد.شبها علاوه بر نت و اس ام اس، تماس ها هم دچار اختلال میشوند و دیگه دستمون به هیچ جا بند نیست.مثل الان که نمی دونم فردا تعطیل هست؟ نیست؟ برنامه چیه.نمیدونم تا کی میشه تحمل کرد این وضعیت رو...

امروز عصر وقتی دخترها بیرون مشغول بودند با نفس رفتیم داخل اتاق بچه ها.چشمم افتاد به سطل لگوها و خونه سازی های دخترها ته کمد.سالها بود کسی بهشون دست نزده بود.آوردم بیرون و نشستیم با نفس شروع کردیم به بازی.بچه کلی ذوق کرده بود از دیدن اونهمه طرح و رنگ.برای من هم کلی خاطره زنده شد.نفس بدون اینکه ما اسباب بازی خاصی براش بخریم الان صاحب یه عالمه چیزمیز متفاوت و رنگ به رنگ هست که از خواهرها بهش رسیده.همینجور که حرف میزدیم من میساختم اون خراب میکرد.بارها و بارها این کار رو تکرار کردیم.تجربه خیلی خوبی بود.انگار تو اون یکی دو ساعت از زمان و مکان جدا بودم.یادم رفته بود چی شده.الان کجاییم.اون بیرون چه خبره.بعد دوباره کم کم برگشتم به غروب شنبه ۲۰دی ماه ۱۴۰۴...

نفس قند روزهای تلخ منه.بیست ماهشه.تازه به حرف افتاده و اوج شیرین زبونیش هست.راه رفتنش، خندیدنش، یاد گرفتنش، لجبازی ها و شیطنت هاش همه و همه جوریه که انگار اولین باره دارم مادری رو تجربه میکنم و باهاش مواجه میشم.عجیبا و غریبا!

موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۰۴ ، ۲۲:۳۱
Reyhane R

1.خوراکی گرفتم وقت نکردم جاساز کنم.همینجور گذاشتم تو کابینت دم دست تا سر فرصت قایمشون کنم.تمام جاهای قبلی لو رفته، ولی جدیدا یه کیف قدیمی هست میزارم اون تو.هیشکی حتی نگاهشم نمیکنه.چه برسه به اینکه شک کنن اون تو مواد نه ببخشید خوراکی هست.داشتم میگفتم هنو جاساز نکرده بودم که نبات اومد، قیافه اش مثه اونایی بود که کشف مهمی کرده باشند، گفت آخ جون مامان! دیدمشونا! یه لحظه گفتم بدبخت شدم.تموم شد.دید.منتها خودمو نشکستم.گفتم چی رو دیدی؟ گفت تو چی قایم کرده بودی؟ نزدیک بود لو بدم.گفتم تو چی دیدی مگه؟ گفت مامان مگه چندتا چیز قایم کردی؟ من موزای تو یخچالو میگم🤣🤣🤣 

نفس عمیقی کشیدم.
خداروشکر به خیر گذشت!

2.برای اینکه نفس به کتاب دفترا کاری نداشته باشه یه سری دفتر کتاب قدیمی و مدادرنگی آوردم باشه مال خودش.ولی قدرتی خدا هیچوقت با اینا کاری نداره.دو دیقه نشده میندازه یه وری.وقتی هرچی خط میکشی و پاره میکنی جیغ کسی در نمیاد و هیچ واکنشی نمی گیری، مزه نمیده خو.جدیدا یه دفتر قدیمی بهش میدن.تا دست زد میگن نعععع! یکم این دعوای زرگری ادامه پیدا میکنه.بعد مقاومت شکسته میشه.نفس پیروز میشه.خوشحال و راضی تو همون قدیمی ها خط میکشه و اینجوری کلاه سرش میره😆🤷‍♀

3.نفس علاقه و وابستگی عجیبی به میم داره.وقتی از در میاد تو سر از پا نمیشناسه و از خوشحالی کارای خنده داری میکنه.تمام مدتی که میم خونه است هم، عین کش تمبون بهش وصله و هرجا میره دنبالشه.حتی دششوری هم که میره، پشت در منتظر وایمیسته تا برگرده😁🤦‍♀ اون روزهایی که میم یه کار پزشکی رو انجام داده بود و صورتش کمی تغییر کرده بود، در کمال تعجب این بچه تا چند روز اصلا طرفش نرفت.میگم عجیب چون از نظر ما اصلا این تغییر مشهود و مشخص نبود.ولی این بچه انگار چشم برزخی داشته باشه.اصلا نزدیک نمیشد.حرف نمیزد با میم و جوابش رو نمیداد.بعدش البته خوب شد و دوباره برگشت به تنظیمات کارخانه.به میم گفتم راحت بودیا😁 چند روزی کاری بهت نداشت.راحت و آزادانه میرفتی می اومدی (چون تو حالت عادی باید سرگرمش کنیم رفتن میم رو نبینه) گفت نه والا! قلبم فشرده و سنگین بود وقتی این بچه نمی اومد سراغم🥹🥲

4.خیلی نامردیه این جوکایی که واسه مامانا میسازند.
بچه میاد میگه مامان فلان چیز کجاست؟ در حالی که جلوووووو چشمشه.فقط کافیه اون چشای کور شده شو باز کنه! یا مثلا یه وسیله رو یه نیمچه تکونی بده.همین کارم نمیکنن.فقط دهان به اندازه عرض شانه باز میشه و میگن مامااااااان نیییییست! خوب نیست و مرض.مثه آدم بگرد پیدا میکنی.من اینجور مواقع میگم اگه من بیام پیداش کنم یه پس گردنی هم میخوریا! اکثر مواقع این موضوع در مورد بابای بچه هم صدق میکنه/:

5.یا مثلا از بطری آب میخورن همونجور خالی میزارن داخل یخچال! خو الان واسه چی اونو میزاری اونجا بمونه خالی؟ آخه آوردنش بیرون و آب کردن و دوباره گذاشتن سرجاش چقد انرژی میبره مگه؟ یا مثلا ظرف میوه رو خالی میزارن بمونه تو یخچال! نبات یه بار اعتراف کرد من برا اینکه مجبور نشم آب کنم یه مقدار خیلی کم میزارم تهش بمونه🤦‍♀🤣🤣 اینجوری عذاب وجدانم نمیگیرم🤷‍♀

6.ما معمولا چیزی به اسم شام نداریم.هرکی گشنه اش باشه یه چیزی حاضری طور واسه خودش برمیداره میخوره.از اونجایی که من خیلی مادر دغدغه مند و آگاهی هستم، گاهی یادم میره این بچه طفل معصومم هست و شبا باید یه چیزی بخوره🤦‍♀ یه بار چیزی آماده نبود بهش از تو فریزر نون دادم.همونجور یخ زده سق زد طفلکم🤦‍♀ و خوشش اومد.حالا یاد گرفته گشنه اش که میشه، میپره سمت فریزر میگه نون نون و همونجور خالی میخوره با لذت.اینجور مواقع صداش میزنیم نون خالی خور😁😜

7.تو جاده تابلو زده بود "جاده فاقد شانه خاکی"
نهال: بابا یعنی چی؟
باباش: یعنی جاده ی طفلک دیگه شانه ندارد موهاش رو شانه کند😌
نهال: بابا میشه از این شوخی های بی مزه ی شوهر عمه ای نکنی؟😐🙄🤦‍♀

8.نبات: مامان اگه گفتی من بزرگ شدم دوست دارم اول برم کدوم کشور و ببینم؟
من بلافاصله: کره جنوبی☺️
_ وای مامان از کجا فهمیدی؟
_ناسلامتی ننه تم دیگه😜🤌

موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۰۱ آذر ۰۴ ، ۲۳:۲۳
Reyhane R

1.نفس در آستانه هجده ماهگیه هست و از یکسالگی به اینور شاهد یه سری تغییرات اساسی بودیم.مثلا رگ قلدریش زده بالا و دیگه اون بچه مظلوم حرف گوش کن سابق نیست.از هر ده تا سوالی که ازش میپرسی جواب ۹تاش نع هست! کم کم داره با مفهوم استقلال آشنا میشه و همه کاری رو میخواد خودش انجام بده.غذا خودش بخوره.لباس خودش بپوشه.گرچه هنوز خیلی هم بلد نیستا ولی بازم کم نمیاره!

2.عاشق کلید و باز کردن همه قفل های دنیاست. موقع سوار شدن به ماشین باید یه دور سوییچ و به ایشون بدیم تا همه سوراخ ها رو با کلید امتحان کنه🥴

3.عاشق کفش پوشیدنه و پا تو کفش همه میکنه.

4.با نبات یکم زاویه داره.چون نبات حساسه و نمیزاره به وسایلش دست بزنه.از قضا اینم عاشق هرچیزی هست که تحت مالکیت نباته.بارها دیده شده با زیرکی یکی از وسایلش رو برداشته و الفرارررر! قشنگ مثه اسب یورتمه میره دور اتاق و از دستش فرار میکنه.در عوض عاشق نهاله.در واقع نهال مامان دومشه.نبات هووشه😅

5.ندداشی (نقاشی) خیلی دوست داره و معمولا نقاشی کشیدنش اول از رو کاغذ شروع میشه و در نهایت میرسه به خط کشیدن رو در و دیوار و مبل و تخت و اینا!

6.آب که میخوره باقیمانده اش رو همونجایی که ایستاده با خونسردی خالی میکنه زمین.میگه حیف است.بمونه اسراف میشه🤨

7.رفیق باز و ددری شده.هرکی بخواد بره بیرون این زودتر از همه کفش و کلاه میکنه.عاشق عیات رفتنه(حیاط) تا میره بیرون با صدای بلند میگه سلااااام توتوها! و بعد با سروصدا و کولی بازی بچه ها رو مجبور میکنه به زور سوار دوچرخه هاشون کنن.

8.تا یازده دوازده بلده بشماره و شعرها و کتاب هایی که از بچگی خوندیم رو نصفه نیمه همراهی میکنه با زبون خودش.

9.بهش فرمان میدی قشنگ متوجه میشه و انجام میده.عاشق کمک دادن تو جمع کردن سفره و پتو و بالشت و انداختن آشغال تو سطل زباله است.منتها جناب میم میفرماد حالا زیادم خوشحال نباش.اولشه.بزرگ شه اینم میشه لنگه ی اون دوتا آبجیاش، تنبل و از زیرکار در رو🤦‍♀🤣

10.این مورد ممکنه واسه شما خنده دار باشه ولی برا من خیلی رو مخه.این که موقع تعویض پوشک و لباس عوض کردن وسط کار یهو پا میشه فرار میکنه و اصلا نمیزاره لباسش رو بپوشیم یا پوشکش رو ببندیم.به زور هم که متوسل میشیم میزنه به کولی بازی و داد و فریاد.جدیدا خیلی ماجرا داریم سر این موضوع.

11.حرف زدنش فوق العاده شیرینه.تازگیا وقتی داریم با هم صحبت میکنیم همگی با هم یا من با بچه ها، اینم میپره وسط و چون گنجینه لغاتش هنوز کامل نیست یه سری کلمات نامفهموم بلغور میکنه که فقط اونم تو بحث باشه😁

12.آهان یادتونه گفتم اومدم ماساژش بدم هی قلقلکش می اومد و می خندید و نمیذاشت؟ عاقا این کم کم حساسیت سنسور قلقلکش کم و کمتر شد و خوشش اومد.نشون به اون نشون که الان تا چراغا رو خاموش میکنیم و قصد خواب میکنیم، سریع به شکم میخوابه، دست منو میگیره و میگه ماس! ماس! (همون ماساژ خودمون😁) یعنی خداشاهده بعدش لش میکنه ها!

13.قبلا گفتم هرکی هرچیز خوردنی و نوشیدنی میاره وسط اینم میاد میشینه جلوش و خودشو لوس میکنه و کله اش رو کج میکنه و شریک میشه.یه بار نبات داشت یه چیزی میخورد.نفس اومد نشست جلوش گفت دِده(یعنی بده) نبات خیلی جدی  گفت نمیشه اینا مال منه.پاشو برو.باشه؟ اینم مظلومانه جواب داد باشه و پاشد رفت🥹 البته بعدا بهش داد.

موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۰۴ ، ۰۸:۴۶
Reyhane R

1.میگن برای اینکه کار انجام بشه و انگیزه داشته باشید هدف هاتون رو تقسیم کنید به کارهای کوچیکتر و انجام شدنی.چون سنگ بزرگ علامت نزدنه معمولا.من اول شهریور اومدم یه لیست ۸۰ موردی نوشتم از کارهای خیلی ریزی که همشون کنار هم میشن یه کار بزرگ (برای خودم) اوایل خوب پیش نمیرفت.حتی بعضی روزها یه مورد هم تیک نمیخورد ولی تا امروز که ۱۵ شهریور هست ۴۰ مورد انجام شده.چهل تا کار کوچیک ولی مفید.این کار (نوشتن ریز به ریز و جزئی کردن کارها) برای من خیلی کمک کننده بود.

2.نفس خیلی قلقلکی و خوش خنده است.یه بار اومدیم مثه این فیلما قبل خواب ماساژش بدیم عاقا به هر ورش دست میزدی خنده اش میگرفت! کمرش رو ماساژ میدادی دلش رو ماساژ میدی به کف پاش دست میزدی زارت خنده اش میگرفت.دِههه! بچه یه دیقه عاقل و ساکت بشین مثه این باکلاسا ماساژت بدم دیگه! فک کنم سیمای قلقلکش اتصالی کرده و یکسره شده.

3.ما یه منبع آب داریم زمانی که فشار آب افت میکنه و قطع میشه از آب داخل منبع استفاده میکنیم با پمپاژ.این تشکیلات داخل پارکینگه و زمانی که میم کاری داره یا میشینه داخل ماشین با گوشی بازی میکنه یا پیام هاش رو چک میکنه، اولین کارش اینه پمپ رو خاموش میکنه! (چون صدای زیادی هم تولید میکنه) و میگه وقتی هنوز آب میاد (ولو اندازه یک شیر سماور) چرا این پمپ بی زبون و روشن میکنین؟! بارها شده یکیمون تو دششوری گیر افتاده بدون آب و فریاد زنان گفتیم بابااااا یکی اووون پمپ وووو رووووشن کنهههه/: اصن به قول نهال یکی از تفریحات سالم بابا اینه بره پارکینگ پمپ و خاموش کنه/:

4.یه خونه تکونی آرام و ملویی رو شروع کردم به مناسبت شروع پاییز و باز شدن مدرسه ها و مهمترین کار هم آماده سازی و تمیز کردن اتاق بچه ها بود که انجام شد.حالا بقیه رو که میبینم (حتی تو همین فضای مجازی) که چقد رو تمیزکاری و اینا حساسن و وقت میزارن احساس هَپَلی و شلخته بودن بهم دست میده.من اصلا سخت نمیگیرم و همیشه فقط در حد کفایت تمیزکاری میکنم.اصلا با شوینده ها و مواد شیمیایی هم میونه خوبی ندارم.خونه تکونی ما مثل بقیه نیست تا فیها خالدون خونه رو بریزن بیرون، بشورن و بسابن و بزارن سرجاش.ما فقط در حدی تمیز میکنیم که خونه قابل سکونت باشه/:

5.این فضای رقابتی و مقایسه ای که تو فضای مجازی هست و دوست ندارم.اینکه همه دارن بدو بدو میکنند و اکتیو و فعال هستن و هی کتاب میخونن و فیلم میبینن و میرن سر قرار و کلی دوست و رفیق دارن و میرن سفر و هی چیزای خوشمزه درست میکنند.اونوقت یکی که آروم نشسته داره زندگیش رو میکنه احساس عقب افتادگی بهش دست میده و با خودش میگه پس چرا من هیچ کاری نمیکنم؟! تو نشستی داری زندگیت رو میکنی عزیز! کی گفته همه باید انقد فعال و فرهیخته باشیم؟ شاید یکی دوست داشته باشه ریتم زندگیش کند و آروم باشه.شاید یکی خسته باشه.یکی پول نداشته باشه.یکی تنها باشه.قرار نیست همه شبیه هم باشیم.

6.یا مثلا داشتم یه پادکست گوش میدادم چند روز پیش در مورد تربیت بچه، خانوم کارشناسی که داشت تز میداد و از حرفاش مشخص بود وضع مالی خوبی داره، شرایطش جوری بود که بچه اش از قبل به دنیا اومدن پرستار و کمکی داشته.خب تجربه ها و راهکارهای ایشون اصلا به درد منی که این شرایط رو نداشتم نمیخوره.چرا باید گوش بدم و احساس ناکافی بودن بگیرم که چرا من اینجوری با بچم رفتار نمیکنم؟ منی که دست تنهام و بیشتر مواقع خسته و عصبی ام؟ بنابراین خیلی راحت صفحه پادکست رو بستم و دیگه ادامه ندادم.در حالی که سالهای قبل بی توجه به شرایط، نسخه های دیگران رو میدیدم و میشنیدم و مقایسه میکردم و عمیقا حس ناکافی بودن بهم دست میداد :/

7.این هفته خبر از دنیا رفتن یک دوست وبلاگی دور رو شنیدم و خیلی ناراحت شدم.گرچه دوستی و صمیمیتی بین ما نبود و من سالها صرفا فقط یک خواننده خاموش بودم.خیلی غم انگیزه فک کنی آدمی که ده سال خاطرات و احساسات واقعیش رو اینجا مینوشت، جایی که شاید هیچ کس از آدم های واقعی زندگیش از وجودش خبر نداشت، دیگه تو این دنیا نیست و این صفحه دیگه برای همیشه متروکه شده.گاهی فک میکنم یعنی چی میشه آخرش؟ چه بلایی سر صفحات و نوشته هامون میاد وقتی ما نباشیم؟

8.زمانی که نوشتن رو شروع کردم اینجا نهال شش ساله بود و میخواست بره پیش دبستانی.امسال دخترکم ابتدایی رو تموم کرده و داره وارد مقطع متوسطه اول میشه.برای ثبت نام تو مدرسه جدید کلی چالش داشتیم و روزهای سختی رو گذروندم ولی خداروشکر در نهایت درست شد و ثبت نامش کردیم.فک نمیکردم یه روزی پیدا کردن مدرسه خوب و تغییر مقطع تحصیلی انقد برامون سخت و پر چالش باشه.نبات هم میره پنجم و با ششمی ها امسال میشن ارشد مدرسه! لوازم التحریر و ملزومات مدرسه رو هنوز تهیه نکردیم.راستش سالهای اول خودمم پا به پاشون ذوق داشتم و کیف میکردم.الان ولی بیشتر استرس هست و نگرانی بابت هزینه ها /:

موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۰۴ ، ۱۴:۴۱
Reyhane R

1.نفس علاقه زیادی به آب بازی یا به قول خودش آبوسی داره.تا اسم حمام میاد با خوشحالی میپره پشت در و تلاش میکنه لباساشو دربیاره! حتی وقتی تو صحبتای روزانه اسم حمام میاد، مثلا دارم به نهال یا نبات میگم امروز باید برین، این سریع میپره جلو در حمام لخت میشه🤦‍♀😂 بچه ها قبلا نوبتی میبردنش الان کسی زیر بارش نمیره.چون اون موقع عاقل و ساکت مینشست تو وان پلاستیکی نهایتا یه شلپ شلوپی میکرد.الان هی میخواد بلند شه کف حمام راه بره و به همه چی دست بزنه و قلدری کنه!

2.نامبرده علاقه خاصی به داخل یخچال و فریزر داره.تا در فریزر باز میشه هرجا باشه خودشو مثه فرفره میرسونه عقب عقب میره روی اون لبه پایینی میشینه و جاگیر میشه.بعد در حالی که لبخند پیروزمندانه ای رو لباشه از خنکی فضا لذت میبره!  و به محض اینکه یخچال یا فریزر شروع کرد به بوق زدن پا میشه میره دنبال کارش🚶‍♀

3.زمانی  که بچه ها دعوا میکنن و داد میزنن و درگیری فیزیکی دارند با همدیگه، انگشتش رو میزاره رو بینی و میگه هییییس! گوش ندن دوتا داد میزنه، باز گوش ندن پا میشه دونه ای دوتا چَک بهشون میزنه و میاد میشینه سرجاش🤦‍♀😂

4.در آستانه شانزده ماهگی گنجینه لغاتش رو به افزایشه و روزی نیست که کلمه و مفهوم جدیدی رو نکنه.حرف زدن تو این سن خیلی خیلی خیلی شیرینه.جوری که بعضی وقتا حس میکنم دیگه کشش ندارم و باید همین الان قورتش بدم😩

5.وقتی خرابکاری میکنه یا کار خلافی انجام میده مثلا قند برمیداره از تو قندون، تا نگاه چپ بهش میکنی میاد سر انگشتش رو میزاره رو بینیت و میگه دییییییییید! (همون بوق زدن) یا یکی دیگه از مکانیزمای دفاعیش شاخ به شاخه! وقتی اخم میکنی میاد جلو پیشونیش رو میچسبونه به پیشونیت و اونم اخم میکنه، همزمان صداشو کلفت میکنه و میگه هوووووم (ادای گاوای خشمگین رو درمیاره😂)البته این شاخ به شاخ رو تو مواقع عادی هم انجام میده و اصن یکی از تفریحات سالم بچه ها اینه میگن فلانی بیا شاخ به شاخ اینم هرجا باشه میدوه میاد یا مثلا میخوان بفرستنش دنبال نخود سیاه میگن نفس بیا برو با مامان یا بابا یه شاخ به شاخ انجام بده زود بیا🤦‍♀

موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۰۴ ، ۰۸:۴۸
Reyhane R

تیرماه و تابستان امسال از راه رسید در حالی که جهان آبستن اتفاقات و تحولات مهمی هست اما من خموش و افسرده و در خود فرورفته ام و دل و دماغی ندارم برای شروع هیچ کاری.دیگه خبرها رو هم زیاد دنبال نمیکنم.در واقع به جز داخلی ها که خیلی هم قابل اعتماد نیستند (از این نظر که خیلی چیزها رو نمیگن) چیزی نمونده که راحت بشه دسترسی داشت.تلگرام و کانال و مراوده های اونجا هم واسم نقطه روشنی بود و دلخوشی که اونم دیگه ندارمش.

دیشب ساعت ۹شب وقتی دقیقا داخل ماشین تو ترافیک بودیم و در راه رفتن به عروسی، گوینده رادیو با کلی شور و هیجان خبر حمله به پایگاه آمریکایی ها تو قطر رو اعلام کرد! حس و حال عجیبی بود.

حالا نبات براش سوال پیش اومد این وسط قطر با ما دوست میشه یا دشمن؟ اگه با ما دوسته پس چرا اجازه داده دشمن ما از داخل کشورش ما رو بزنه؟! و من گیر کرده بودم چه جوری اینا رو توضیح بدم @_@ شانس آوردیم رسیدیم زود.اونجا دیگه قسمت خانمها فقط بزن و بکوب بود! و من یکی که حقیقتا سرسام گرفتم.تو مردونه اما میم میگفت سر هر میز یه جلسه و میزگرد برپا بوده جهت تجزیه و تحلیل مسائل روز! ان شاءالله که خیر است.

موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۴ تیر ۰۴ ، ۲۳:۳۱
Reyhane R

امروز از صبح مشغول بودم و بعد نهار و خوابیدن دخترک فرصتی پیش اومد و تصمیم گرفتم به اینجا سری بزنم.اول همه ستاره های روشن پنل رو خاموش کردم.بعد تمام پیوندهای وبلاگ رو (بعد مدت ها) از اول تا آخر دونه دونه سر زدم و بعد هم بوکمارک ها.بعضی متروکه و خالی از سکنه بودند و آخرین نوشته ها مال ۴۰۲ و ۴۰۳ بود.بعضی هم آخرین پستشان از همین چند روز اخیر بود و از حال و روز خودشان گفته بودند.


ما خوبیم.زنده و سلامت.اینجا که ما هستیم همه چیز امن و امان است.ولی ترکش های روانی جنگ به اینجا هم رسیده.این چند روز گذشته که همه ته دلمان غم بزرگی داریم و مدام داریم خبرها رو چک میکنیم، دسترسی به تلگرام و کانالم نداشتم و از حال دوستان بی خبرم و این بی خبری بیشتر کلافه ام میکنه.


دخترها امروز عصر امتحان میان ترم زبان دارند و سرخوش ( و زغوغای جهان فارغ طور) دارند با هم تمرین میکنند و تو سروکله هم میزنند.در حالی که همه جا تعطیل و اکثر امتحانات و برنامه ها لغو شده این آموزشگاه همچنان پیگیرانه و مُجِدّانه (!) تاکید داره به ادامه فعالیتش (:

موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۰۴ ، ۱۵:۳۱
Reyhane R

1.صحبت موسیقی و اینا شد نهال گفت آره من فن عرفان طهماسبی و حامیمم.بعد با هیجان تعریف کرد که آره مامان، یه آهنگ ترند شده (بام بد تا کرد بهش گفتم که موهای بلندتو میخوام رفت کوتاه کرد، حتی موهای کوتاهش بیشتر از قبل اونو زیبا کرد! ) حامیم رفته موهاشو کوتاه کرده، پشت سرش بقیه هم همین کارو کردن(یا یه همچین چیزی) فلانی (دوستش) هم اینکارو کرده.

من تو دلم: (وا! چه کارا! آخه آدم انقد سست عنصر که با یه حرف بزنه موهاشو نابود کنه؟)

من در واقعیت: عجبا! حالا شاید دوست داشته اشکال نداره هرکسی یه جوره دیگه، شاید دلش میخواد اینجوری علاقه اش رو نشون بده!

2.داشتم با هیجان قربان صدقه نفس میرفتم و به حالت بازی هی گفتم تو انقد شیرینی من میخورمتا! نبات خیلی جدی رو به من: خوب بخورش راحت شیم دیگه! ای بابا! هی میخورمتا! میخورمتا!

3.نیمرو درست کردیم گذاشتیم وسط چهارتایی حمله.تموم که شد نفس دوباره میخواست.گفتم الهی بگردم بچم هنو گشنه شه! نهال: بله دیگه نفس که دوباره بخواد آخیییی بچم هنوز گرسنه است.ما که دوباره بخواییم: ای بابا! سیرمونی ندارین شما؟ (با چاشنی شوخی و خنده البته) گفتم وخی وخی جمع کن خودتو.اینجور مواقع یه اصطلاحی داریم بهم دیگه میگیم پلاستیکی نباش!

4.نفس دشمن درس خوندن اینا (قبلا که مدرسه بود) و الان فیلم دیدن و چیزمیزخوردنشونه.فیلم دیدن چون مدام میخواد به لپتاپ و گوشی دست بزنه و خوردنی هم میاد میشینه شریک میشه، تا تهش بالا نیاد ول نمیکنه.اینا بخوان فیلم ببینن میرن داخل اتاق خوراکی شون رو هم میبرن و در رو میبندن.این طفلک میدونه اونجان، هرچند دیقه یه بار آدی آدی گویان میره در میزنه.آبجی ها از اون تو داد میزنن: شرمنده کسی خونه نیست! ما منزل تشریف نداریم!

5.مکالمه دو خواهر (با عرض معذرت گلاب به روتون) وقتی آب و برق قطع بود: نهال رفت دستشویی اومد چند دقیقه بعد،
نبات: ببین رفتی دسشویی آب بود؟
نهال خیلی ریلکس: اگه دو داری نه اگه یک داری اوکیه!
_نه همون یک دارم.
_اوکی پس برو خیالت راحت!

6.قدیما که کوچیکتر بودن یه گروه داشتن واسه خودشون به اسم پوک لولوها! و قوانین خاص خودش رو داشت.مثلا یه قانونش این بود پوک لولوها نامرئی میشن و هیچ کس نباید اونا رو ببینه و کارهای عجیب غریب انجام میدادند.نهال رییس بود نبات معاون.چند روز پیش بعد مدت ها یاد این گروه افتادن و جلسه گذاشتن.موضوع جلسه؟ رای گیری برای پذیرش و ورود عضو جدید (نفس) به گروه!

7.نفس پستونکشو از بابا ننه شم بیشتر دوست داره. بعد یه دعوا و درگیری شدید بین نهال و نبات، در حالی که کنار نبات نشسته بود گولو (پستونکش) رو بهش تعارف میکنه میگه بیا خواهر بیا یه گولو بزن آروم شی! یه گولوی تفی مون نشه؟

8.رابطه نهال و نبات قبلا که کوچیکتر بودند اینجوری بود که بیشتر با هم بازی میکردن یه وقتایی هم یه دعوایی میشد.الان ولی اصلا با هم نمیسازن و مدام بحث وکل کل دارن و ناسازگارن.انگار که دشمن خونی همدیگه باشن! امیدوارم این مرحله موقتی و گذرا باشه و به سلامتی ازش عبور کنن!


9.قبلا هم گفته بودم فک کنم من با عرض معذرت تِر زدم تو تربیت بچه ها تو بخش همکاری و کمک تو کارهای خونه و اصلا مسئولیت پذیر نیستند.یعنی من باید هر کاری رو شونصد بار بگم تا انجام بشه.واسه همین اغلب اوقات خونمون بازار شامه.امروز عصر بعد اینکه از خواب پاشدم فرستادم حیاط بازی کنن و تو دست و پا نباشن که من سروسامونی به خونه بدم.یه دفعه نبات با عجله اومد شروع کرد به جمع کردن وسایل و تمیز کردن.هاج و واج نیگاش کردم گفتم هان؟ چی شده؟ نکنه من دارم می میرم؟ راستشو بگو! من تحملشو دارم! عاقا اینم غش کرده بود از خنده! نگو اینا تو حیاط که بودن پسر کلاس اولی همسایه از اونور دیوار صداشون میشنوه میگه سلام بچه ها! خونه اید من بیام؟ اینام میگن نععع ما خونه نیستیم! اینم این تیکه رو نشنیده میگیره میگه پس در رو باز کنین من اومدممم.نباتم بدو بدو میاد جمع و جور میکنه یوقت جلوی اینا زشت نباشه!

موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۵ خرداد ۰۴ ، ۲۲:۱۸
Reyhane R