یادداشت بیست و پنج
امشب حول و حوش هشت شب، شد چهل و هشت ساعت که همه چیز قطع شده.ساعت های اول غمگین و عصبی و کلافه و بی خبر از همه جا بودم.بعد انگار عادت میکنی.الان دیگه به اون اندازه غمگین و عصبی و کلافه نیستم.ولی بی خبر از همه جا چرا.همچنان هستم.برخلاف هفته های قبل که همه چیز روی دور تند بود و همیشه خدا وقت کم می آوردم این چند روز انگار همه چی کش آمده.ساعت ها و لحظه ها هم.سر فرصت به همه چیز میرسم و باز هم وقت اضافه میاد.بچه ها این مدت کج دار و مریز مدرسه رفتند.تعطیلی پشت تعطیلی.امروز هم که کلا هیچ.امتحانات نهال یکماهی میشه شروع شده و قصد تمام شدن نداره.امروز قرار بود امتحان آخر رو بده.که باز هم لغو شد.شبها علاوه بر نت و اس ام اس، تماس ها هم دچار اختلال میشوند و دیگه دستمون به هیچ جا بند نیست.مثل الان که نمی دونم فردا تعطیل هست؟ نیست؟ برنامه چیه.نمیدونم تا کی میشه تحمل کرد این وضعیت رو...
امروز عصر وقتی دخترها بیرون مشغول بودند با نفس رفتیم داخل اتاق بچه ها.چشمم افتاد به سطل لگوها و خونه سازی های دخترها ته کمد.سالها بود کسی بهشون دست نزده بود.آوردم بیرون و نشستیم با نفس شروع کردیم به بازی.بچه کلی ذوق کرده بود از دیدن اونهمه طرح و رنگ.برای من هم کلی خاطره زنده شد.نفس بدون اینکه ما اسباب بازی خاصی براش بخریم الان صاحب یه عالمه چیزمیز متفاوت و رنگ به رنگ هست که از خواهرها بهش رسیده.همینجور که حرف میزدیم من میساختم اون خراب میکرد.بارها و بارها این کار رو تکرار کردیم.تجربه خیلی خوبی بود.انگار تو اون یکی دو ساعت از زمان و مکان جدا بودم.یادم رفته بود چی شده.الان کجاییم.اون بیرون چه خبره.بعد دوباره کم کم برگشتم به غروب شنبه ۲۰دی ماه ۱۴۰۴...
نفس قند روزهای تلخ منه.بیست ماهشه.تازه به حرف افتاده و اوج شیرین زبونیش هست.راه رفتنش، خندیدنش، یاد گرفتنش، لجبازی ها و شیطنت هاش همه و همه جوریه که انگار اولین باره دارم مادری رو تجربه میکنم و باهاش مواجه میشم.عجیبا و غریبا!