اینجا بدون من

باید از سمت خدا معجزه نازل بشود، تا دلم، باز دلم، باز دلم، دل بشود

اینجا بدون من

باید از سمت خدا معجزه نازل بشود، تا دلم، باز دلم، باز دلم، دل بشود

اینجا بدون من

من آدم پیچیده ای نیستم...
زندگی رو سخت نمیگیرم...
گرچه گاهی زندگی بهمون سخت میگیره!
اینجا سعی میکنم خودم باشم.

آخرین مطالب

سی و پنج

چهارشنبه, ۱۱ مهر ۱۳۹۷، ۰۸:۳۱ ق.ظ

هر روز میتونه یه روز خاص و متفاوت باشه.اگه خوب نگاه کنیم و من این حس رو نسبت به امروز دارم.امروز چهارشنبه یازدهم مهرماه ۹۷.با اینکه اتفاق خاصی نیفتاده و همه چیز عادیه.ساعت پنج که بیدار شدیم برای نماز، فسقل ها هم بیدار شدن کم کم و صبح آغاز شد.میم صبحانه خورد و شش رفت.با دخترها نشستیم به صبحانه وبعد چون هنوز فرصت داشتن نشستن به خمیربازی و من مشغول جمع و جور و آماده کردن وسایل دخترک شدم.قابلمه کوچیک ماکارونی که دیشب آماده کرده بودم گذاشتم گرم بشه و ریختم تو ظرف غذاش.بیسکوییت و میوه اش رو هم آماده کردم و گذاشتم.ته دیگ ماکارونی عجب دلبری شده بود و هربار که رفتم آشپزخونه یه ناخونکی بهش زدم.ساعت هفت تی وی روشن شد و حالا خورشید.معمولا هر روز می بینمش.البته دیدن نه.فقط صداش رو میشنوم در حین انجام کارها.هفت و نیم حاضر شدیم و بسم الله گفتیم و زدیم بیرون. هوای خنک صبحگاهی خورد به صورتم و کیف کردم.سوالات و حرف زدن های پشت سر هم دخترها تو مسیر هم ادامه داره.با هم می دویدن تا یه مسیری جلوتر و بعد می ایستادن تا من برسم.وارد مدرسه که شدیم با سینی چای و خانوم خنده رویی روبرو شدیم.دو سه روزه برنامه چای صبحگاهی با پدر بزرگ ها و مادربزرگ ها برقراره که دیگه به ما هم چای دادن.نشستیم همونجا تو حیاط مدرسه رو سکو ها و دخترها رو تماشا میکردم و با خودم فک کردم مربی مهد و پیش دبستانی بودن خیلی باید لذت بخش باشه.بعضی دخترها چقد کوچولو و مهربون بودن.دخترک خواهرش رو به دوستش معرفی کرد.دلم میخواست همونجا بشینم و یه دل سیر بازی ها و کارها و حرف زدنشون رو نگاه کنم.برگشتیم و توی راه چندتا همسایه و آشنا رو دیدم و سلام و صبح بخیر گفتیم.حالا هم خونه ایم و خانوم کوچیک مشغول بازی هست یه گوشه ای و من صدای تی وی رو میشنوم و باید برم لباسمو عوض کنم و برم مشغول کار و ادامه ی زندگی.بهمین سادگی، بهمین خوشمزگی!

پ.ن1: بر خلاف گذشته،عمر دلخوری هامون خیلی کوتاه شده.شاید نزدیک چند ساعت فقط.بیشتر از این جفتمون طاقت نمیاریم.حوصله قهرهای طولانی مدت و این سوسول بازی ها رو هم نداریم.

پ.ن2: از اول پاییز ساعت صبحانه شده ۷ نهار۱۲ و شام هم حدود ۷شب.خوشحالم از این منظم شدن.دخترها هم شبها بین هشت و نیم تا ۹ میخوابن و صبح زود بیدار میشن.بعد خوابیدن دخترها شب نشینی هامون شروع میشه.


۹۷/۰۷/۱۱
Reyhane R

نظرات  (۶)

الهی شکر که همه چیز اینقدر قشنگه و میتونین از دلخوشی های کوچیک هم خوشحال بشین....واقعا عالیه ....
و چقدر خوب که عمر غم کوتاهه....
پاسخ:
زندگی هممون اجتماع خوشی ها و نا خوشی هاست.تو این پست من خوشی ها رو پررنگ تر کردم و نوشتم.☺
واقعا. خیلی خوبه که غم و غصه موندگار نیست...
چه پست خوبی!
پر از انرژی مثبت!
موفق باشید.
پاسخ:
ممنون از لطفت.☺
شما هم همچنین.
سلام بانو جون.
چه خوب. چه منظم شده زندگیتون. آفرین به شما. حس لذتش رو از متنت حس کردم.
خوشحالی و شادیهاتون مستدام دوست من.

پاسخ:
سلام مرضی جان.
آره زندگیمون از اون ریتم تنبلانه و تکراری تابستون در اومده😁
ممنون از لطفت.☺
برای شما هم همچنین.
سلام ریحانه جون . بازم میگم آفرین به تو . آفرین که میتونی تغییر مثبت ایجاد کنی حتی اگه کوچک باشه . خدا همسر و دخترا برات حفظ کنه . چقدر خوشم اومد که گفتی نمیذاری قهرتون طول بکشه . عالیه
پاسخ:
سلام عزیزم.
همین دلخوشی های کوچیک هستن که آدم رو سرپا نگه میدارن بعضی وقتا.
اره از این نظر پیشرفت های خوبی داشتیم.😁

۱۳ مهر ۹۷ ، ۲۱:۳۰ انتخاب هایم مرا به اینجا رساند
دختر کوچولو دلش مدرسه نمی خواد؟
من قبل مدرسه رفتن خیلی حسودیم میشد به بچه مدرسه ای ها

امیدوارم روزها همه پر انرژی باشن برای تو
پاسخ:
نه ایشون چون یکم بیشتر از بزرگه به من وابسته است فعلا راضیه از این وضعیت و چیزی نمیگه.
ممنونم.لطف داری.🌹
عالی بود

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی