حیاط خلوت ذهن

باید از سمت خدا معجزه نازل بشود، تا دلم، باز دلم، باز دلم، دل بشود!

حیاط خلوت ذهن

باید از سمت خدا معجزه نازل بشود، تا دلم، باز دلم، باز دلم، دل بشود!

حیاط خلوت ذهن

من آدم پیچیده ای نیستم...
زندگی رو سخت نمیگیرم...
گرچه گاهی زندگی بهمون سخت میگیره!
اینجا سعی میکنم خودم باشم.

بایگانی
آخرین مطالب

صبح تا ظهر پارک آبی بودیم.خوب بود وخوش گذشت.دو که ما رسیدیم، میم رفت سرکار.خوابیدیم تا ساعت پنج.بیدار که شدیم دخترا گرسنه بودن.یه چیزی خوردیم و الان هم داریم خندوانه میبینیم.تمام بدنم درد میکنه.بخاطر ورجه وورجه های صبح.نت هم ندارم و خیلی ضد حاله این موضوع.برنامه ای ندارم برای عصر و شب.عمیقا دلم میخواست میم الان می بود و امشب قرار بود بریم بیرون، عروسی، مهمونی، دورهمی ای چیزی ):

دلم گرفته.هوووف):

۲۵ مرداد ۹۷ ، ۱۸:۲۰
Reyhane R

اول اینکه؛ یک هفته ای میشه نت خونه قطعه و من به سختی و به میزان خیلی کم میام اینجا و کلا از وبلاگ خوندن و نوشتن دور افتادم.‌‌..


دوم؛ حال و اوضاع به شدت سینوسیه یعنی یه روز خوب و سرحال و پر از انرژی و یه روز غمگین و بی حوصله.البته از حق نگذریم روزهای خوب بیشتر بودن.ولی این خستگی یه هست همیشه.بچه ها که بزرگتر که میشن شکل مشکلاتشون هم عوض میشه.دیگه خبری از وابستگی ها و شب بیداری ها و گریه و اون چیزا نیست.ولی الان مثلا بازی کردن باهاشون، گوش دادن به حرفاشون، کنار اومدن با خواسته های غیر منطقی شون، تمیزکاری و جمع کردن بهم ریختگی هاشون واقعا انرژی میگیره ازم.یعنی قشنگ پا به پاشون باید بدوم.اگه یه نصفه روز به حال خودم باشم یا نباشم کلی کار رو هم میشه.میدونم که این روزها هم میگذره مثل باقی روزهایی که اصلا نفهمیدیم چه جوری گذشتن.میدونم که فقط باید حوصله کنم.


سوم؛ فردا قراره بریم پارک آبی و این دفعه برای اولین بار میخوام خانوم کوچیک رو هم ببرم با خودم.احتمالا ایندفه نتونم برای خودم زیاد وقت بزارم وباید بیشتر با دخترها باشم و مراقبشون.ولی به خوشحال کردنشون و اینکه یه خاطره خوب براشون بشه می ارزه.


چهارم؛ حرف زیاده و مجال و حوصله نوشتن کم!

۲ نظر ۲۵ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۴۴
Reyhane R

چقدر خوبه صبح که بیدار میشی همه ی غم و غصه ای که شب قبل تو دلت بودن و داشتی باهاشون کشتی میگرفتی و نزدیک بود از پا درت بیارن، نیست و نابود میشن.نه اینکه کلا فراموش بشن نه.حس امید و زندگی بهشون غلبه میکنه و بهت قدرت میده که باز پاشی و دو دستی بچسبی به زندگیت.انگار خدا با طلوع خورشید نور و امید رو می پاشه به کل دنیا...

موطلایی خانوم تو سنی هست که دوست داره همه کاری رو خودش تجربه کنه و حس استقلال طلبی ش زیاده.میدونم که باید این احساسش رو پرورش بدم و کمکش کنم اعتماد بنفسش تقویت بشه.باید حوصله و صبرو تحملم زیاد باشه و خرابکاری ها و دسته گل هایی که به آب میدن "در مواجهه با تجربه های جدید" رو نادیده بگیرم.باشد که بتوانم!

یه سری کتاب داشتن کوچیکتر که بودن به اسم "تاتی کوچولوها".یه مجموعه ده جلدی بود برای یک تا سه ساله ها.پارسال بعضی کتابها که از سنشون گذشته بودن و پاره و داغون بودن رو جمع کردم وگذاشتم بالا. امروز دوباره پیداشون کردن و کلی ذوق کردن از خوندن شعرهاشون. حالا دیگه این فسقل های ده نودی هم واسه ما نوستالژی دارن!


۴ نظر ۱۸ مرداد ۹۷ ، ۱۲:۲۴
Reyhane R

امروز سه شنبه شانزدهم مرداد ۹۷ رو آغاز میکنم تو سکوت و هوای خنک صبحگاهی.تولد فقط یه بهانه اس برای شروع دوباره و انرژی گرفتن و حرکت کردن.امروز قطعا تلاش میکنم که به خودم و دیگران بیشتر و بیشتر مهربانی کنم و قدرشون رو بدونم و از زندگیم لذت ببرم با همه ی مشکلات و کمبود هایی که هست.

امروز من وارد سی و دو سالگی میشم.در حالی که اینجایی که هستم رو دوست دارم و هیچوقت هیچوقت دوست ندارم دوباره به عقب برگردم.هنوز کارهای نکرده و راههای نرفته زیاده ولی ناامید نیستم و امید به زندگی و سلامتی ارزشمندترین سرمایه منه.

روز و روزگارتون خوش!

۸ نظر ۱۶ مرداد ۹۷ ، ۰۶:۱۸
Reyhane R

ساعت هشت و نیم صبح یکشنبه ۱۴مرداد ماه ۹۷☺ آخرین روزهای سی و یک سالگی رو سپری میکنم در حالی که امروز سحرخیز بودیم حسابی و الان همه کارها انجام شده و صبحانه هم خوردیم و تا نیم ساعت دیگه میخوایم بریم بیرون برای کارت ملی و یه سری کارهای اداری دیگه.همین دیگه.دلم میخواست این لحظه ها رو ثبت کنم.یه روز معمولی و آفتابی و مردادی هم میتونه برای یه متولد مرداد آفتاب گریز یه روز خوب باشه.شک نکنید.

خدایا شکرت به خاطر همه چیز ^_^


۱۴ مرداد ۹۷ ، ۰۸:۴۴
Reyhane R

1_امروز یه جایی بودیم که فضای بزرگی پر از آبنما و فواره داشت همراه با رقص نور.ما عقب تر ایستاده بودیم و دخترا اصرار داشتن بریم جلو.کمی که رفتیم جلوتر در یک حرکت غافلگیرانه فواره ها زیر پامون یهو روشن شدن و وای! خیس آب شدیم! انقدر دخترا کیف کرده بودن که نگو.کلی جیغ کشیدن.دیگه چون هوا گرم بود و لباس هم نداشتیم همونجوری خیس بودن تا برگشتیم.حالا دخترک افتاده به فین فین و عطسه.انشاءالله که سرما نخورده باشن(:

2_کی میگه روز جمعه و عصر جمعه  دلگیره؟ اگه "اونی که باید باشه" باشه، اصلا هم دلگیر نیست و اگه اون نباشه و دلت خوش نباشه بهش، همه ی روزهای هفته دلگیره!

3_امروز انیمیشن "کاپیتان زیر شلواری" رو دیدیم.از نظر من خیلی بامزه بود.بچه ها هم کلی خندیدن.اگه اهل انیمیشن هستین ببینیدش.کوکو (coco )رو هم چندوقت پیش دیدیم.اونم جالب بود.منتها اون یکم بزرگترانه تر بود.

4_گاهی زندگی و روزمره های بقیه رو که میخونیم با خودمون میگیم واه طرف چه دغدغه های مزخرفی داره.چه چیزای بی اهمیتی براش مهمن.به خاطر چه چیزایی خودش رو اذیت میکنه.در صورتی که هممون همینیم.مطمئنا من اگه بگم این مدت بخاطر چه چیزایی ناراحت بودم و دغدغه بودن برام شما بهم میخندین.در صورتی که برای من خیلی مهم و حیاتی بودن.همیشه به خودمون بگیم من از همه چیز زندگی کسی که دارم میخونمش خبر ندارم.خیلی چیزا هست که من نمیدونم.

5_بچه ها عشقن! بچه ها عشقن! بچه ها عشقن! نمیدونم چه جوری توصیف کنم حس و حالم رو...خیلی وقتا سرمو میزارم رو سینه شون و صدای تپش های تند قلبشون من رو دیوونه میکنه...میدونید؟ مادری حس خیلی عجیب و غریبی یه! خیلی!

۴ نظر ۱۳ مرداد ۹۷ ، ۰۱:۰۰
Reyhane R

امروز روز خوبی بود.جایی بودیم که کلی فعالیت کردیم و حرف زدیم و خوش گذشت.دم اومدن سر یه موضوع بی اهمیت دلخوری پیش اومد.احساس بدی دارم.بغض کردم.حالا هم مامان درونم طبق معمول داره کودک درونم رو دلداری میده که بخواب.چیزی نشده که.چرا اینقد زود ناراحت میشی.تقصیر خودتم بود ها.بخواب عزیزکم.فردا که بیدار شی همه چی یادت رفته.الان خسته ای داری بهونه گیری میکنی!

پ.ن1.کاش دخترا امشب بدون دردسر بخوابن.کاشکی هیشکی امشب کاری با من نداشته باشه.خوابم میاد.

پ.ن2.آش پشت پا...

۱۱ مرداد ۹۷ ، ۲۱:۵۳
Reyhane R

۱_امشب سومین شبی هست که میم نیست.دو شب گذشته رو تا ۳و چهار بیدار بودم و فیلم می دیدم و بطبع اون فرداش به سختی بیدار شدم و با کسالت.امروز صبح به خودم قول دادم امشب و فرداشب رو زودتر بخوابم تا صبح سرحال باشم و وقت بیشتر و مفیدتری برای میم و بچه ها بزارم.واقعا بعضی وقتا گوشی و فضای مجازی میشه بلای جون آدم.وقتی زمان استفاده ازش رو مدیریت کنی میفهمی که چقد وقتت آزادتر میشه و چه کارهای مفیدتری میتونی انجام بدی!

۲_تلفنی که باهاش صحبت میکنم س سلام رو که میگه میفهمم حالش خوبه یا بد سرحاله یا خسته اس خوشحاله یا غمگین‌.به همین سرعت.الان سرحال بود.یه چیز بامزه گفت و از ته دل خندیدم.هنوز بعد هشت سال صداش رو که میشنوم دلم یه جوری میشه.

۳_اولین بار که این تصویر رو دیدم خیلی به چشمم آشنا اومد.من این موقعیت رو تجربه کرده بودم.سالها پیش.وسط مزرعه ذرت پدربزرگ.کوچیک بودم و خود به خود وسط شاخ و برگ ها گم می شدیم.اون پایین یه خونه رویایی دنج بود برامون.هیچکی دید نداشت به اونجا.همین الانم دلم غنج رفت از تصورش. دخترهای من الان این خونه های رویایی رو ندارن.گیر کردن وسط تکنولوژی و شهر و فضای بسته و خونه.دلم میسوزه که چقد  بی حوصله شدیم و چقد این روزها طفلکی شدن بچه ها.سرنوشت اون مزرعه ذرت؟ الان شده یه زمین خشک وسط یه صحرا.اینقد نرفتم که همه چیز و همه جاش فراموش شده است برام!

۴ نظر ۱۰ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۳۹
Reyhane R

بچه که بودم کلاس پنجم ابتدایی، یه خانوم معلم با ذوق مهربون داشتیم که روی یه کاغذ مقوایی بزرگ جدول میکشید با خونه های مربعی کوچیک کوچیک و بعد قسمت پایینش اسم بچه ها رو مینوشت و میزد به دیوار.به ازای هر فعالیت خوب یا نمره بیستی که میگرفتیم باید یک خونه جلوی اسم خودمون رو با ماژیک های دوازده رنگ، رنگ میزدیم.از یادآوری اون روزها دلم غنج میره و مشخصه که چقد این کار باعث ایجاد انگیزه و تلاش میشد.

یه روز ک واقعا مستاصل بودم از بی نظمی و بهم ریختگی و حرف گوش نکنی دخترها همین موضوع یادم اومد و سریع با مداد رنگی و خط کش دوتا جدول رنگی رنگی درست کردم و چسبوندم به کمد اتاقشون و براشون توضیح دادم.خوب از اونجایی که اینا هنوز کوچولوان و نمیشه زیاد بهشون سخت گرفت حتی با انجام دادن کارهای کوچیکی مثل جمع کردن خونه سازی و دومینوها، کمک تو تمیز کردن اتاق، سلام کردن، کمک تو جمع کردن سفره، به موقع دستشویی رفتن(!)، مو شونه کردن و مسواک زدن و رعایت بهداشت شخصی ،گذاشتن لباسهای کثیف خودشون تو سبد و خیلی کارهای دیگه هم میتونن یه خونه برای خودشون رنگ کنن و هر بیست تا خونه که رنگ بشه میرسن به خونه جایزه.جایزه هفته اول رفتن به خانه بازی بود که امروز رفتن.جایزه های بعدی هم رفتن به پارک آبی و خرید ست وسایل پزشکیه(اسباب بازی)طبق قرارمون.

نمیگم صددرصد خوب بوده و موثر.ولی در همین حد که یاد بگیرن مسئولیت پذیر باشن و کارای شخصی شون رو خودشون انجام بدن برای من کافیه.البته اینا بیشتر در مورد موطلایی خانومه.خانوم کوچیک هنوز زیاد در قید و بند این چیزا نیست و خوب ما هم توقع همکاری زیادی ازش نداریم!

۷ نظر ۳۱ تیر ۹۷ ، ۱۹:۴۵
Reyhane R

سلام.من برگشتم.قرار بود آخر هفته بیام و بگم تموم شد و راحت شدم و از این حرفا...که خب نشد.بجاش کلی اتفاقات بد و اعصاب خوردکن داشتیم.در هرصورت گذشت و تموم شد و من تلاش میکنم که بهتر بشم و بهتر باشم و فراموش کنم.ببخشید اگه بعضی وقتا مبهم مینویسم.واقعا خیلی چیزا رو نمیشه بدون توضیح و کوتاه گفت.یا من دوست ندارم بگم.این از این.


راستی از امروز من یک چالش برای خودم گذاشتم و اون هم اینه که تا یکماه یا چهل روز دست به ابروهام نزنم! مشکل بزرگ ابروها علاوه بر کم پشت بودن و خالی بودن اینه که خودم زیاد با موچین برشون میدارم و از این کار لذت میبرم.(یه جور بیماریه انگار).ایندفعه میخوام اصلا دست نزنم ببینم چقدر میشن و بعد یکماه تا چهل روز که پر شدن برم آرایشگاه.امیدوارم که بتونم خودم رو کنترل کنم.واقعا خسته شدم از وضعیت الانشون و از اینهمه مداد کشیدن...


پی نوشت: نامبرده راههای مختلف برای پرپشت کردن ابرو رو امتحان کرده و بی فایده بوده!

۳ نظر ۳۰ تیر ۹۷ ، ۱۴:۳۹
Reyhane R