اینجا بدون من

باید از سمت خدا معجزه نازل بشود، تا دلم، باز دلم، باز دلم، دل بشود

اینجا بدون من

باید از سمت خدا معجزه نازل بشود، تا دلم، باز دلم، باز دلم، دل بشود

اینجا بدون من

من آدم پیچیده ای نیستم...
زندگی رو سخت نمیگیرم...
گرچه گاهی زندگی بهمون سخت میگیره!
اینجا سعی میکنم خودم باشم.

آخرین مطالب

امروز صبح با صداش بیدار شدم.هوا ابری بود.با اینکه دیشب دیر خوابیده بودم ولی سرحال پاشدم.بغلش کردم و بوسیدمش.دست و صورتش رو شست. موهاش رو شونه کردم و با عشق نگاهش کردم.امروز یه روز خاص و ویژه اس برای من.شش سال پیش همین روز و همین موقع ها خداوند موطلایی رو به ما بخشید.شش سال پیش همین روز و همین موقع ها من مادر شدم و چه اتفاق بزرگیه مادر شدن.

یادمه خانوم دکتر اولین چیزی که گفت این بود که وای خانوم فلانی دخترت چقدر بوره.بعدش تا یکسالگی موها و ابروها و مژه هاش اصلا مشخص نبود.البته الان دیگه به اون روشنی نیستن و موهاش هم کلی پرپشت شده.

خوب از امروز بگم که خود متولد از چیزی خبر نداره و نمیدونه امروز تولدشه و قراره سوپرایزش کنیم.منم کلی ذوق دارم از اینکه قراره سوپرایز بشه ظهر.بریم دنبال کار و ادامه زندگی مون.روزتون به خیر و شادی.

۲۴ مهر ۹۷ ، ۰۸:۳۶
Reyhane R

قرار بود در مورد یه موضوعی با خانوم معلم موطلایی صحبت کنم.دیشب نتونستم تماس بگیرم.امروز صبح رفتم و حل شد.در حالی که دیشب کل خوابم در مورد همین موضوع بود! همیشه هر مسئله کوچیکی کلی ذهنم رو درگیر میکنه و هزار بار تو ذهنم تجزیه و تحلیلش میکنم و تصمیم های مختلف رو بررسی میکنم.آخرش هم ختم به خیر میشه معمولا ولی این استرس ها اذیتم میکنه.کاش بتونم بهتر مدیریت کنم ذهنم رو.

کارهایی که برای دل خودم شروع کرده بودم از اول پاییز به صورت تق و لق انجام میشن و گاهی هم اصلا انجام نمیشن.با اینکه همش در حال بدو بدو هستم فقط کارهای روتین و همیشگی رو میرسم که انجام بدم.فک میکنم گرفتار روزمرگی شدم باز.صبح ها که هیچی.عصرا و شب ها اگه کلا خونه باشیم وقت اضافه پیدا میشه که معمولا کار یا برنامه ای پیش میاد و نیستیم.

۲۳ مهر ۹۷ ، ۰۸:۵۱
Reyhane R

قصه از کجا شروع شد؟ از امروز ظهر که میخواستم برم دنبال موطلایی.سه چهار تا موضوع همزمان باعث شد بداخلاق بشم.درگیری های ذهنی و فکر و خیال هایی که تمومی ندارن.نهار بچه ها و میم رو حاضرکردم و سر سفره که نشستن رفتم تو اتاق خواب تو تاریکی دراز کشیدم.بعد نهار دخترا خونه سازی و دومینو ها رو ریختن وسط و مشغول بازی شدن.میم اومد داخل و با اولین کلمه بغضم ترکید.با هق هق حرف زدم و حرف زدم و گلایه کردم و خالی شدم.گفتم من هرجوری باشه این مشکلات مالی رو تحمل میکنم ولی بچه ها چی؟ دلم نمیخواد هیچ حسرتی تو دلشون باشه.میگه تو نگران نباش من نمیذارم اینجوری بشه.امیدت به خدا باشه.درست میشه همه چیز.

دستمو گرفت و اومدیم تو حیاط.دخترها هم اومدن.چهارتایی دست همدیگه رو گرفتیم و تو هوای ابری و خنک پاییزی شروع کردیم به دویدن و شلوغ کاری و من فراموش کردم ناراحتی ها و دلخوری ها رو.مگه نه اینکه خدا خودش حواسش بهمون هست؟

۲۲ مهر ۹۷ ، ۱۶:۲۷
Reyhane R

ساعت ۵/۵ صبح بعد از اینکه میم رفت دراز کشیدم و چشمامو بستم و ناخودآگاه آفکار منفی هجوم آوردن،برای هیچکدوم هم راه حلی پیدا نمیکردم.کم کم چشمام بسته شد و وارد دنیای خواب شدم.یه کابوس تکراری.یکی که از من قوی تر و بزرگتر بود و کلی چندش ناک(!) میخواست به زور وارد خونه من بشه.همیشه وقتی میخوام فرار کنم و بیام داخل و در رو قفل کنم خوابم مثل حرکات آهسته فیلم ها کشدار میشه و نمیتونم.این بار تونستم و در رو قفل کردم ولی بعد متوجه شدم نععع این از این درهای قدیمیه و قفلش هم خرابه! دیگه تو خواب هیچ راهی به ذهنم نرسید و گفتم خدایا فقط بیدار شم و بیدار شدم.هوا روشن شده بود و انگار دنیا رو بهم دادن.

خدایا هزاران بار شکر بابت خونه ای که بهمون دادی،

که توش احساس امنیت و آرامش داشته باشم...

+صبح جمعه تون به خیر و شادی^_^

۲۰ مهر ۹۷ ، ۰۷:۰۵
Reyhane R

میم و خانوم کوچیک رفتن دنبال سبزی خوردن و از اونطرف هم برن مدرسه، موطلایی رو بیارن و باز هم منم و سکوت دلپذیر خونه و دلخوشی های کوچیک کوچیک.بوی غذا که پیچیده و پنجره آشپزخونه که بازه و طبق معمول باد پرده رو تکون میده و میرقصونه.تازه اذان شده و نماز دلچسبی خوندم.منی که مدتها ازش دور بودم و تازگی ها دوباره برگشتم تو آغوشش.دستبند هدیه میم رو پوشیدم که برام خیلی عزیزه و نشونه عشق.الانه که دخترها و میم برسند و دوباره خونه بشه پر از صدا و هیاهو!

صبح یک ساعتی توی پارک راه رفتم و با هندزفری آهنگ گوش دادم و آدم ها رو نگاه کردم و با لذت نفس کشیدم.اگه دم به دیقه به نداشته ها و ندیده ها و نرفته ها و نکرده ها فک نکنیم میشه شاد و خوشبخت بود.خوشبختی یعنی همین احساس آرامش الان.یعنی همین که ما سالمیم و همدیگه رو داریم‌...

۱۷ مهر ۹۷ ، ۱۲:۰۲
Reyhane R

امروز تا اینجاش یه روز معمولی بود.صبح سرحال و با انرژی بیدار شدم ولی با یه چیز کوچیک بی اهمیت ناراحت شدم و بداخلاق.از اون ناراحتیای کوچیک که چیزای بزرگتری پشتشون هست و شارژشون میکنه.با این حال کارامو انجام دادم و یک ساعتی تو پارک پیاده روی کردم.

امروز از اون روزهایی هم هست که عذاب وجدان دارم از اینکه مادر خوب و با حوصله ای نیستم.هی تو ذهنم مرور میشه که الان باید پامیشدی و این کار رو میکردی.الان باید با مهربونی جوابشون رو میدادی.الان میتونستی هزار تا کار انجام بدی که خوشحال بشن و لذت ببرن و انجام نمیدی! همه ی آدم ها یه زمان هایی بی حوصله میشن! نه؟

پ.ن1:امروز سالگرد ازدواجمون هستش.از فردا وارد هشتمین سال زندگی مشترک میشیم.خوشحالم از بودنش و این روز برام یادآور بهترین خاطرات و لحظات زندگیمه.

پ.ن2: نبکا جان امیدوارم هرجا هستی شاد باشی و خوشبخت.اگه بازم تصمیم گرفتی به نوشتن، بی خبرمون نزار.ممنون بابت خصوصیت.

پ.ن3: عصری دو ساعتی تو اتاق خواب تاریک خوابیدم.البته با چاشنی سروصدای دخترها.بعضی وقتا خواب بعدظهر بیشتر آدم رو کسل میکنه.

پ.ن4: همین الان موطلایی اومده میگه من میخوام در آینده کفاش بشم(تا حالا هزارتا شغل عوض کرده).بعد خانوم کوچیکم برای اینکه کم نیاره میگه منم میخوام در آینده پیرزن بشم! لباس پیرزن ها رو میپوشم و عصا میگیرم دستم و میشم مامان بزرگ بچه ها (:

۶ نظر ۱۵ مهر ۹۷ ، ۱۶:۳۱
Reyhane R

ساعت نزدیک یک بعدظهر روز جمعه.هوا ابریه و باد خنکی میاد. پنجره آشپزخونه رو باز کردم و باد آروم و بی صدا پرده رو تکون میده و میرقصونه و من زیر لب این شعر رو با خودم زمزمه میکنم؛ من از این خونه هرجایی که میرم، نمیتونم تو رو یادم نیارم، چقد خوبه دلت آشوبه بی من، من این دلشوره ها رو دوست دارم...

۱۳ مهر ۹۷ ، ۱۲:۵۱
Reyhane R

هر روز میتونه یه روز خاص و متفاوت باشه.اگه خوب نگاه کنیم و من این حس رو نسبت به امروز دارم.امروز چهارشنبه یازدهم مهرماه ۹۷.با اینکه اتفاق خاصی نیفتاده و همه چیز عادیه.ساعت پنج که بیدار شدیم برای نماز، فسقل ها هم بیدار شدن کم کم و صبح آغاز شد.میم صبحانه خورد و شش رفت.با دخترها نشستیم به صبحانه وبعد چون هنوز فرصت داشتن نشستن به خمیربازی و من مشغول جمع و جور و آماده کردن وسایل دخترک شدم.قابلمه کوچیک ماکارونی که دیشب آماده کرده بودم گذاشتم گرم بشه و ریختم تو ظرف غذاش.بیسکوییت و میوه اش رو هم آماده کردم و گذاشتم.ته دیگ ماکارونی عجب دلبری شده بود و هربار که رفتم آشپزخونه یه ناخونکی بهش زدم.ساعت هفت تی وی روشن شد و حالا خورشید.معمولا هر روز می بینمش.البته دیدن نه.فقط صداش رو میشنوم در حین انجام کارها.هفت و نیم حاضر شدیم و بسم الله گفتیم و زدیم بیرون. هوای خنک صبحگاهی خورد به صورتم و کیف کردم.سوالات و حرف زدن های پشت سر هم دخترها تو مسیر هم ادامه داره.با هم می دویدن تا یه مسیری جلوتر و بعد می ایستادن تا من برسم.وارد مدرسه که شدیم با سینی چای و خانوم خنده رویی روبرو شدیم.دو سه روزه برنامه چای صبحگاهی با پدر بزرگ ها و مادربزرگ ها برقراره که دیگه به ما هم چای دادن.نشستیم همونجا تو حیاط مدرسه رو سکو ها و دخترها رو تماشا میکردم و با خودم فک کردم مربی مهد و پیش دبستانی بودن خیلی باید لذت بخش باشه.بعضی دخترها چقد کوچولو و مهربون بودن.دخترک خواهرش رو به دوستش معرفی کرد.دلم میخواست همونجا بشینم و یه دل سیر بازی ها و کارها و حرف زدنشون رو نگاه کنم.برگشتیم و توی راه چندتا همسایه و آشنا رو دیدم و سلام و صبح بخیر گفتیم.حالا هم خونه ایم و خانوم کوچیک مشغول بازی هست یه گوشه ای و من صدای تی وی رو میشنوم و باید برم لباسمو عوض کنم و برم مشغول کار و ادامه ی زندگی.بهمین سادگی، بهمین خوشمزگی!

پ.ن1: بر خلاف گذشته،عمر دلخوری هامون خیلی کوتاه شده.شاید نزدیک چند ساعت فقط.بیشتر از این جفتمون طاقت نمیاریم.حوصله قهرهای طولانی مدت و این سوسول بازی ها رو هم نداریم.

پ.ن2: از اول پاییز ساعت صبحانه شده ۷ نهار۱۲ و شام هم حدود ۷شب.خوشحالم از این منظم شدن.دخترها هم شبها بین هشت و نیم تا ۹ میخوابن و صبح زود بیدار میشن.بعد خوابیدن دخترها شب نشینی هامون شروع میشه.


۶ نظر ۱۱ مهر ۹۷ ، ۰۸:۳۱
Reyhane R

امروز صبح دخترک تعطیل بود و بعد نماز دوباره خوابیدم و ساعت هفت با سروصدای موطلایی و باباش با اخم بیدار شدم.صبحونه خوردیم ولو شدم رو مبل و فک کردم به انبوه کارهایی که باید انجام بشن مثل هر روز به اضافه ی تصمیم هایی که خیلی وقته گرفته شدن ولی عملی نمیشن.

یه لحظه این موضوع از ذهنم گذشت که دو راه بیشتر نداری.یا باید بسم الله بگی و بلند شی و شروع کنی و زندگیت رو پیش ببری و حالت رو خوب کنی و یا میتونی تا شب همینجور شل و ول و کلافه و گوشی به دست بشینی و امروزت رو خراب کنی و عمرت رو تلف کنی! راه اول رو انتخاب کردم خوشبختانه و بلند شدم.من یه مامان قوی هستم!

میم چند روزی مریض شده بود و حالش خوب نبود.فکر وخیال و فشار عصبی زده به جسمش.امروز بهتره خداروشکر.خدایا بهمون صبر و بی خیالی عطا کن این روزها ):


۰۵ مهر ۹۷ ، ۰۹:۳۰
Reyhane R

خیلی یهویی تصمیم گرفتم برای خودمون و دخترک که کمی سرماخورده است سوپ درست کنم.تو زود پز نیم ساعته آماده شد و چسبید حسابی.یه سوپ سریع برای هوای خنک پاییز.


دلم یه جوریه.دارم فک میکنم اگه اون اتفاق، آخرای مرداد، همون موقع که من میخواستم، افتاده بود الان چقد خوشحال تر بودم.الان ولی روز به روز داره دور از دسترس تر میشه.چرا همیشه باید یه حسرت هایی باشه که نذاره از الانمون لذت ببریم؟


روز اول مدرسه ظهر که اومده میگه مامان امروز دوتا دوست پیدا کردم.تازه با یکیشون صمیمی هم شدم! دقت کنید روز اول مدرسه، تازه تاکید داشت که صمیمی هم شده (:


 از صبح که یه متنی رو خوندم از یه آدم مجازی،دلگیر شدم و ذهنم رو مشغول کرده.ولی باز هی به خودم یادآوری میکنم که اشکال نداره،به خواست و تصمیم آدم ها احترام بذار.


خانوم کوچیک چند وقته سوزنش گیر کرده رو لبخند کشیدن.اینجوری(: بعد هرجای خونه رو که نگاه میکنیم یه اثری از لبخندهاش هست.تو نقاشی هاش برای دودکش خونه هم لبخند میزاره .


خدایا خودت میدونی از اینکه بار و زحمت کارهام به دوش دیگران بیافته چقد ناراحت میشم.خیلی سخته برام رو زدن.مخصوصا اگه یه ذره هم حس کنم که طرف سختشه یا مایل نیست.خدایا فقط یکمی یکمی یکمی بهم جسارت و قدرت ریسک کردن بده.


دو هفته ای میشه صبح ها از پنج، پنج و نیم بیدارم.اصن عالیه.وقتی شب زود بخوابی و صبح زود بیدار بشی زندگی یه رنگ دیگه ای میگیره.راسته که میگن رزق و روزی رو صبح زود تقسیم میکنن.

۹ نظر ۰۲ مهر ۹۷ ، ۲۰:۳۲
Reyhane R