اینجا بدون من

مرا هزار امید است و هر هزار تویی!

اینجا بدون من

مرا هزار امید است و هر هزار تویی!

اینجا بدون من

من آدم پیچیده ای نیستم...
زندگی رو سخت نمیگیرم...
گرچه گاهی زندگی بهمون سخت میگیره!
اینجا سعی میکنم خودم باشم.

آخرین مطالب

امروز از پنج و نیم بیدار شدیم با میم.نشستیم صحبت کردیم و صبحانه خوردیم و یکمی فیلم دیدیم.ساعت هفت دخترک رو بیدار کردم و حاضر شد برای مدرسه.دخترکی که چند روزه سرفه میکنه و صبح ها تشدید میشه و با این حال اصرار داره که حتما بره مدرسه.تازه با همین صدای گرفته نق میزد که چرا امروز باید به جای سیب زمینی سرخ کرده تو برنامه، ساندویچ نون و پنیر و سبزی ببره! هفت و نیم رفتن و من موندم و دخترک خوابالو که حدود نه ونیم تا ده بیدار میشه.پاییز داره میرسه به روزهای آخرش و هوا اینجا حسابی سرد شده.طبق معمول صبح ها این موقع تی وی روشنه و حالا خورشید گوش میکنم.با لبخند روی لب و حال دلم خوبه.❤

خداروشکر میکنم هزاران بار که با وجود همه مشکلات و سختی های این زمونه زنده هستیم و زندگی میکنیم و دلمون خوشِ به بودن همدیگه.❤

بعدا نوشت:خانومشون هر روز از فعالیت هایی که انجام میدن عکس میگیرن و تو گروه مامانها میفرستن.هر روز و هر روز و هر روز، روزی هزار بار، عکساش رو که باز میکنم و می بینم کیلو کیلو قند تو دلم آب میشه.❤

۲۶ آذر ۹۷ ، ۰۸:۱۵
Reyhane R

 1.قبل تر ها ماهی یک دفعه با هم میرفتیم فروشگاه و چیزایی که لازم داشتیم(و خیلی چیزهایی که ضروری و لازم هم نبود حتی) رو میخریدیم.الان ولی کل خرید های خونه به عهده ی میم هستش.اونم نه عمده ای و ماهانه.خُرد خُرد و هر زمان که لازم بشه و به میزان نیاز.من دیگه خیلی وقته نمیرم.اون قدیم بود که خرید کردن حال آدم رو خوب میکرد!

2.چند تا کار عقب مونده هست که هی امروز و فردا میشن.یکیش نوشتن یه برنامه جزئی برای کارهایی که تو خونه تصمیم دارم کم کم انجام بدم هستش.یه سری کار با چرخ خیاطی هست.یا مثلا دخترها چندتا نقاشی کشیدن که باید سروسامونشون بدیم و بزنیم رو دیوار مهربانی.یا برنامه های دیگه ای که چند وقته میخوام باهاشون کار کنم.یا مثلا تصمیم دارم ورزش های جدیدی به جز پیاده روی رو روزانه انجام بدم.یا کتاب سال بلوا که خیلی وقته میخوام بخونمش و زن زیادی که انقد شلوغ پلوغ و با جزئیات بود که نیمه کاره رها شد.نمیدونم چه جوری میشه که وقت کم میاد اینهمه.نه اینکه وقت اضافه ای نباشه.چرا هست.ولی صرف کارهای دیگه میشه و شبها هم نه و ده شب به بعد دیگه واقعا از خستگی نمیکشم کاری انجام بدم.

3.من خیلی آدم مناسبتی و اهل ذوقی نیستم.این سالها معمولا شب یلداها بیشتر خونه مامانم بودیم و یکی دو سال هم خونه مامان میم و اونجا دورهمی داشتیم.امسال تصمیم گرفتیم پنج شنبه شب مهمان مامان و جمعه و شب یلدا مهمان مامان میم باشیم.کلا ما همه چیز رو ساده میگیریم و خبری از تجملات و بریز و بپاش های معمول نیست.قرار شده خواهرها و عروس هرکدوم یه چیزی با خودمون ببریم.احتمالا من کیک یخچالی و یه جور ژله درست کنم و ببرم.

4.در ادامه مورد دو یه سری کلید واژه ها رو تو قسمت یادداشت گوشیم خیلی وقته نوشتم که سر فرصت در موردشون بنویسم.موضوعش اتفاقات و کارای این روزهای دخترهاست.یادش بخیر یه بلاگری بود به اسم آقای پدر که هر ماه اتفاقات و کارهای جالب دختر سه چهار ساله اش رو با جزئیات مینوشت و از نظر من خیلی جالب بود.

پس الان باید اینجا بنویسم که به زودی در این محل یه پست "مادرانه،دخترانه" نصب خواهد شد!

۲۵ آذر ۹۷ ، ۰۹:۳۲
Reyhane R

راستش تصمیم داشتم از این بعد گزیده تر و مفید تر بنویسم به جای نوشتن از اتفاقات روزمره و روتین زندگی.چیزهایی که تو ذهنم میاد از زندگی و آدمها و دنیا و چیزی رو بنویسم که ارزش گفته شدن و وقت گذاشتن رو داشته باشه.واسه همین هی امروز و فردا کردم چون وقت اضافه و تمرکز و یه فکر آروم میخواست که من نداشتم.الان هم زیاد مُصر نیستم که اونجوری بشه چون دوست ندارم فاصله بیافته بین نوشتنم.


این روزها ذهنم شده صحنه جدال بین دو زن و دو شخصیت درونی که یکیش ایده آل گراست و دیگری واقع بین.زن ایده آل گرا ناراضیه از من و مدام میگه این زندگی نیست شما دارید! بدون پول تو نمیتونی قدم از قدم برداری. دیگران رو ببین چه راحت میخرن، میپوشن، میگردن و خوش میگذرونن و لذت میبرن از زندگی.تو چی؟ اهدافت چی شدن؟ به کدومشون رسیدی؟ هنر تو چیه؟ چی یاد گرفتی تاحالا ؟ تو چه حرفه ای وارد هستی و تبحر داری؟ چی به این دنیا اضافه کردی؟ تا کی میخوای به این وضعییت ادامه بدی؟!

همون موقع زن واقع گرای درونم میگه ببین تو یه زندگی آروم و یه خانواده ی کوچیک داری.یکی هست که کنارش احساس آرامش میکنی و میتونی بهش تکیه کنی.این مشکلات برای همه هست.بجاش این مدت یاد گرفتین مدیریت کنید هزینه ها رو (به معنای واقعی!) و یاد گرفتین صرفه جویی کنید ( بازم به معنای واقعی!) یاد گرفتین که صبور باشین و به هم دلداری بدید و امیدوار باشید به آینده.تو آدم مهم و ارزشمندی هستی چون بدون دریغ محبت میکنی به همسر و بچه ها و پدر و مادر و اطرافیانت و به خودت و داری تلاش میکنی که بهتر باشی.

تو این جدال گاهی زن آرمان گرا پیروز میشه و من غمگین و ناامید میشم ومیرم تو غار تنهایی خودم و گاهی هم تفکرات زن واقع گرا و خوشبین درونم غلبه میکنه و من با انرژی بلند میشم و دوباره شروع میکنم همه چیز رو.


و این داستان همچنان ادامه دارد...!

۴ نظر ۲۲ آذر ۹۷ ، ۰۰:۳۲
Reyhane R

امروز جایی بودیم که درختها و طبیعت زیبا و رنگارنگش حقیقتا نشان دهنده ی عظمت و جلوه گری خداوند بود.کوچه هایی که با برگ های خشک شده سنگفرش شده بود.یه جایی حجم برگ های ریخته شده و روی هم شده انقدر زیاد بود که دخترها میرفتن بالا و شیرجه میزدن توشون! بعد که برگشتیم از سرشب یه بارون حسابی اومده طوری که بعضی مسیر های اطراف شهر سیل جاری شده.یه نیم ساعت پیش که رسیدم خونه هم خبر زلزله رو شنیدم و از ته دل غمگین شدم.واقعا برای ما که الان توی خونه گرم و نرم و امن نشستیم تصورش هم سخته آواره شدن و بی پناهی تو این سرما و بارون.خدا انشاءالله عاقبتمون رو ختم به خیر کنه.امروز فرصت نشد و مرتب نکردم خونه رو والان با یه خونه ترکیده روبرو هستیم.البته فعلا خاموشی رو زدم که دخترها بخوابن.بعد که خوابیدن برم سراغ کارها تا یازده که میم میاد.

یعنی میشه یه روزی دخترها بزرگ بشن و نظم و انضباط و مستقل بودن رو کامل یاد بگیرن و منم یه نفس راحتی بکشم؟

۰۴ آذر ۹۷ ، ۲۱:۲۳
Reyhane R

جمعه نچسبی بود.تا بعدظهر همینجور کسل و بی حوصله بودم.میم که رفت دیدم اینجوری نمیشه، رفتیم با دخترها تو حیاط، من پیاده روی و اونام با کامیون هاشون بازی کردن.بعد اومدم یه لیست نوشتم از کارایی که تا شب باید انجام بدیم که هرکدوم که انجام شد موطلایی تیک بزنه.(عاشق تیک زدنه بچم) دیگه کلی فعالیت کردیم تا۹.فردا شنبه که بین تعطیلی هستش خانوم مدیر موطلایی گفته هرکی نمیخواد میتونه نیاد مدرسه و اجباری نیست.ولی ایشون اصرار داره که حتما بره.بچه هم بچه های قدیم!

ساعت ۹ خاموشی رو زدم و من وسط خوابیدم و اینا دو طرف.یه کله ی پر مو رو بازوی سمت راست و یه کله کمتر مو (!) رو بازوی سمت چپ.یه دست کوچولو تو دست راستم و یه دست کوچولوتر تو دست چپ.یکی دوتا قصه درخواستی گفتم و بعد از تو گوشی آقای حکایتی رو گذاشتم رو تکرار که تموم شد بخونه باز؛ یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، روبروی بچه ها، قصه گو نشسته بود، قصه گو قصه میگفت، از کتابِ قصه ها، قصه های پرنشاط، قصه های آشنا، قصهِ باغ بزرگ، قصهِ گل قشنگ، قصهِ شیر و پلنگ، قصهِ موش زرنگ...

موطلایی پنج دقیقه نشد خوابید.خانوم کوچیک ولی مقاومت میکرد و هی وول میخورد و شیطنت میکرد.گرفتمش بغلم و گفتم من دارم خواب میرم ها و چشمامو بستم.دید چاره ای نیست و بالاخره ده خوابید.حالا تا یازده که میم میرسه فرصت دارم اون دو سه تا کار باقی مونده که تیک نخوردن رو انجام بدم.در کل بازم هوای امروز دلگیر بود.بخاطر چیزهای اذیت کننده ای که تو ذهنم جولان میدن.بخاطر نگرانی هایی که هرچقد تلاش میکنم بهشون فک نکنم نمیشه.بخاطر چیزهایی که نیست.

که نیست!

۰۲ آذر ۹۷ ، ۲۲:۱۷
Reyhane R

اتصالی مغزی به وضعیتی گفته میشود که مدارهای مغز مادر بیش از اندازه داغ شوند و یک تنش ناگهانی موجب اتصال دو سیم لخت در مغز مادر شود!

مثال: از کله سحر تا شب صدای "مامان!" قطع نشده. این حرف زده، آن جیغ زده، این شعر خوانده، آن دکلمه کرده، این داد زده، آن گریه کرده، این آب خواسته، آن میوه خواسته، این ناهار خواسته، آن شام خواسته، این گفته نمیخورم، آن گفته بیشتر میخوام، این ریخته، آن شکسته، این غر زده، آن نق زده، این گفته مامان، آن گفته مامان،...  در چنین وضعیتی، وقتی به ساعات پایانی شب نزدیک میشویم، روکش سیمهای مغز مادر در اثر حرارت بسیار آب میشوند و نازک و نازک تر میشوند تا جایی که در بعضی نقاط سیم لخت میگردد. در اثر حرارت بالا و به هم ریختگی سیمهای عصبی، یک تنش کوچک (مامان! تو این لیوان نه، تو اون لیوان صورتیه آب میخوام!) موجب اتصالی در سیمها میشود و سپس... انفجار!!

«فرار کنید! مامان اتصالی مغزی کرده!!»

هشدار: در شرایطی که آمپر حرارتی مغز مادر از حد نرمال عبور کرده، سعی کنید تا حد ممکن درخواست هایتان را از بابا بخواهید! مامان را صدا نکنید! اصلا نگویید "مامان!". خیلی آرام و پاورچین بروید بخوابید! :)


نکته: این متن رو امروز اتفاقی تو وبلاگ خانوم منصوره مصطفی زاده خوندم و دیدم چقد توصیف خوبی از شرح حال این روزهای منه.گذاشتمش اینجا که شما هم بخونید (:

۰۱ آذر ۹۷ ، ۱۴:۲۷
Reyhane R

دیروز و دیشب خوب بود و پر از انرژی مثبت.موطلایی۹خوابید و ماحدود ۱۰. نمیدونم تو ذهن و تو ناخودآگاهم چی میگذره که این اتفاقات برام می افته.خواب دیدم خونه مامانم بودیم که زلزله شد.(یعنی من تو واقعیت تا حالا هیچوقت زلزله رو احساس نکردم ولی تو خواب انقدر عجیب و واقعی بود،قشنگ احساس کردم تکون خوردن زمین رو).دخترها رو بغل کردم و پریدیم تو حیاط.(درصورتی که تو واقعیت همیشه ترسم اینه که اگه تنها باشم و اتفاقی بیافته چه جوری جفتشون رو بغل کنم😁)

میم نبود و نمیتونستم ازش خبری بگیرم.هرچی می گذشت بدتر میشد.دستم اصلا گیر و حس نداشت و نمیتونستم شماره اش رو بگیرم.یه نصفه روز گذشت به یکی التماس کردم که شماره اش رو بگیره.فهمیدم که زبونم لال یه جایی زیر آوار مونده.خیلی بد بود.خودمو می کشوندم رو زمین و هق هق میزدم.همش میگفتم باورم نمیشه.دارم دیوانه میشم.خلاصه نفهمیدم کی هق هق تو خوابم تبدیل به هق هق واقعی شد و میم بیدارم کرد.دستش رو گرفتم تو دستم و آروم گرفتم.اون لحظه بهترین لحظه دنیا بود.گوشیمو نگاه کردم ساعت دوازده بود تازه.

امروز هم هوا ابری و دوست داشتنیه.میم صبح زود رفته و موطلایی هم مدرسه است و خانوم کوچیک خوابالو هم خوابه.امروز اول صبح که بیدار شدم صدقه دادم.خوابها بعضی وقتا میتونن تلنگر باشن واسه آدم.

۲۹ آبان ۹۷ ، ۰۹:۱۷
Reyhane R

بنظرم رابطه مستقیمی هست بین استفاده بی رویه و بدون برنامه از فضای مجازی با افسردگی و بی حوصلگی و کسالت.یعنی مثلا حالت خوب نیست و گوشی دستته یا پشت سیستم نشستی.بعد به خودت میای و میبینی کلی از وقتت همینجوری تلف شد بدون هیچ دستاوردی و همین موضوع باز حالت رو بدتر میکنه و عذاب وجدان میگیری و می افتی تو دور باطل و باز میگردی و میگردی و بدتر میشی.من باید و باید مدیریت کنم گوشی به دست بودنم رو.حیف این وقتی که باید صرف خودم و میم و دخترها بشه بذارم پای چرخ زدن های الکی و بیخود و بعدش هم عذاب وجدان!

دوم اینکه این روزها اشتهام به طرز عجیبی زیاد شده.دیروز به هیچی نه نگفتم و نیم ساعت نشده دوباره گرسنه ام میشد.وجدانا حسادت میکنم به اونایی که اشتها ندارن و میلشون نمیرسه به خوردن چیزی.شاید هم منشا این پرخوری ها عصبی باشه.چون واقعا لذتش فقط همون چند دقیقه است و بعدش فقط عذاب وجدان هست! البته میوه و شیر هم زیاد خوردم و این یکمی بار وجدان دردم رو سبک تر کرد.

۲۸ آبان ۹۷ ، ۰۸:۵۵
Reyhane R

دیشب خیلی دیر خوابیدیم.در نتیجه صبح پنج و ربع با خستگی بیدار شدم و با میم صبحانه زدیم و راهی شد.دوباره یه چرتی زدم تا ۶و نیم و بعد پاشدم کوکو درست کردم واسه موطلایی و وسایلش رو آماده کردم و هفت بیدار شد.با اینکه خسته هم بود طبق معمول به محض اینکه چشماشو باز میکنه شروع میکنه به حرف زدن و راه رفتن و چرخیدن دور خونه! هفت و نیم زدیم بیرون و هوای سرد اول صبح که خورد به کله ام قشنگ خواب از سرم پرید.برگشتم و الان دراز کشیدم و "مهدخت فریبای پریوش تو کجایی" گوش میدم.نفر سوم یه خانوم کوچولوئه خوابالوئه که به این زودی ها بیدار نمیشه.چند روزه پیاده روی نرفتم.شاید همین الان برم و بعدش هم یه برنامه بنویسم برای کارهایی که باید انجام بشه...

دلم میخواست الان توی یه کتابخونه قدیمی و خلوت وسط قفسه های پر از کتاب بودم و قدم میزدم و بعد یکیو انتخاب میکردم و همونجا مینشستم و تو سکوت برای خودم میخوندم.لمس صفحات کاغذی یه لذت بزرگه.کتابها بو دارن.حس دارن.چیزی که نسخه های پی دی اف امروزی ندارن.

۲۷ آبان ۹۷ ، ۰۸:۴۰
Reyhane R

یکی داشت تعریف میکرد که شنبه و سه شنبه میان ترم دارم و کلی استرس دارم و نخوندم و جایی نمیتونم برم.یه لحظه ذهنم رفت به خاطرات ده سال پیش.تو مسیر دانشگاه.تو سرویس.ساعت هفت و نیم صبح یه روز دی ماهی بود.برف میومد و هوا تاریک و گرفته بود و حسابی سوز داشت. ۸ تا ۱۰ و ۱۰ تا ۱۲ امتحان داشتم.شب قبلش چه شب بدی بود.باید از سرویس پیاده میشدیم و کل مسیر تا سالن امتحانات رو پیاده میرفتیم.دستام یخ زده بود.چقد استرس کشیدم.چه شبها و چه روزهایی نخوابیدیم و سختی کشیدیم برای موضوعاتی که الان کوچکترین تاثیر رو تو زندگیمون ندارن و انقد این اتفاقات الان تو ذهنم دور و فراموش شده است که باید کلی فک کنم یادم بیاد.بیست و یک سالگی برای من پر از بحران بود و پر از اشتباهاتی که از سر ندانستن بود.الان ولی تو سی و یک سالگی خوشحالم که تا حدودی به آرامش رسیدم و کمی تا قسمتی پخته تر شدم.ده سال دیگه هم به این روزها و به این مشکلات امروزمون میخندیم.ده ساله دیگه انشاءالله حالمون بهتره و بزرگتر و قوی تر شدیم.من برخلاف اکثر خانومها از بالا رفتن سن نمیترسم و چهل و یک سالگیم رو حتما خیلی خیلی دوست خواهم داشت...

پ.ن1:امشب و سه شنبه شب بعد مدت ها مهمونی دعوت شدیم.حالا گوشه لبم هم تبخال زده از چند روز پیش.دقیقا همون جریانی که میگن جوش ها و تبخال ها منتظرن ما جایی دعوت شیم و سریع بیان بیرون (:

پ.ن2: شاید کمی عجیب باشه ولی این چند وقت که مشکلات مالی و شغلی برای میم ایجاد شده رابطه من و میم خیلی بهتر و شادتر شده.خودمم دلیلش رو نمیدونم.شاید یه جورایی زدیم به سیم آخر و بی خیالی ...

۱۲ نظر ۲۶ آبان ۹۷ ، ۱۰:۰۸
Reyhane R