اینجا بدون من

باید از سمت خدا معجزه نازل بشود، تا دلم، باز دلم، باز دلم، دل بشود

اینجا بدون من

باید از سمت خدا معجزه نازل بشود، تا دلم، باز دلم، باز دلم، دل بشود

اینجا بدون من

من آدم پیچیده ای نیستم...
زندگی رو سخت نمیگیرم...
گرچه گاهی زندگی بهمون سخت میگیره!
اینجا سعی میکنم خودم باشم.

آخرین مطالب

نهم

سه شنبه, ۵ تیر ۱۳۹۷، ۰۵:۴۷ ب.ظ

سلام مجدد.خب با کامنت تیلو یادم اومد که من ده روز پیش یه پست موقت گذاشتم و دیگه هیچی.یادم رفت دیگه بگم.

روزهای آخر ماه رمضون و عید و بعدشم که عروسی.همه چیز خوب بودو به خوبی گذشت.فقط در مورد آرایشگاه همونی که فک میکردم شد.با اینکه چند بار تاکید کرده بودم ملایم بازم کلی نقاشی و رنگ و شلوغ کاری کرد.وقتی صورتم رو دیدم اصن دوست نداشتم.ولی باز هیچی نگفتم.چرا؟ چون طرف کلی وقت گذاشته بود و هزینه.حالا من بگم نمیخوام؟من و اعتراض؟چه حرفا! اگه ناراحت بشه چی؟ اه اه.چقد از این منش و رفتار خودم متنفرم.البته بقیه دوست داشتن و موهام هم خوب بود.ولی چه فایده وقتی خودم به خودم احساس خوبی نداشتم.حالا اینا اصن مهم نیست وگذشت.

بعد عروسی باز مشکلاتی که قبلا داشتم و حل نشده بودن و فقط یه مدتی مجال فکر کردن بهشون نبود، دوباره اومدن سراغم.چند روزی حالم خراب بود و صبح ها استرس شدید داشتم.خوشبختانه این بار میم دستم رو گرفت و با کمک و هم فکریش بهتر شدم و در مورد  چندتا موضوع مهم صحبت کردیم و راه حل پیدا کردیم و این روزها با اینکه اون مشکلات هنوز پابرجا هستن حالم خوبه.

هفته گذشته یه روز غروب میم برای یه کاری باید میرفت محل کارش و ما هم تصمیم گرفتیم باهاش بریم.راه طولانی بود و هوا داشت تاریک میشد.برای اولین بار بود که محل کارش رو از نزدیک میدیدم.داخل محوطه ی بیرونی من و کوچیکه تو ماشین موندیم و بزرگه و باباش رفتن داخل.وقتی برگشتن دخترکم کلی ذوق و شوق داشت از اینکه رفته بود اونجا و بعدش گفت مامان اونجا خیلی گرم بود و خیلی هم سروصدای دستگاهها اذیت میکرد.اون روز یه حس بدی داشتم که چرا همش توقع درک سختی مسئولیت های خودم توسط میم رو داشتم ولی خودم از خستگی هاش و فشاری که روح و روانش رو آزرده میکنه هر روز و هر روز ساده میگذرم و درکش نمیکنم.با اینکه بارها میم از شرایطش  برام گفته بود.الان ولی بیشتر بهش حق میدم و خستگی هاش رو درک میکنم.

آهان.یه چیز دیگه.دیدین بعضی وقتا کلی برای یه کاری برنامه ریزی میکنی و تدارک میبینی ولی بااینهمه اونی نمیشه که باید.گاهی هم برعکس میشه.شنبه عصر یهو تصمیم گرفتیم بزنیم بیرون و بریم خارج از شهر.یه جای دنج و خنک پیدا کردیم و چون آخر هفته نبود خیلی خلوت بود و تقریبا هیشکی جز ما نبود.چه سکوت و چه آرامشی بود.دوست داشتم زمان همونجا بایسته.عصرونه ای خوردیم و بعد رفتیم یه زمین بازی که همون نزدیکا بود.یکی دو ساعتی همونجا بدون هیچ دغدغه ای بازی کردیم.میگم بازی کردیم چون من و میم هم چرخ و فلک سوار شدیم و تاب.با هر بالا رفتن به آسمون نزدیک میشدم و با هر بار پایین اومدن دلم هری میریخت.دقیقا مثل بالا و پایین های زندگی!

۹۷/۰۴/۰۵
Reyhane R

نظرات  (۵)

چه تصویر قشنگی....منو یاد اطراف شهرکرد انداخت یهو....یه پارک با همچین نمای زیبایی داشت یادمه...
چه خوب که حس بهتری داری....چقدر دلم برای نوشتن تنگ شده تنبلیم میشه برای آپ کردن وبلاگم...
پاسخ:
ممنون از لطفت.برای ما کویرنشین ها همین یه ذره آب و سرسبزی هم نعمته.
اگه یه چند روز ننویسی دیگه سخت میشه نوشتن.من اینجوریم.
پس زودتر دست به کار شو😊
امتحان فردام بره پی کارش مینویسم...مخصوصا که اگه مستر اچ بیاد دیگه فک نکنم وقت نوشتن داشته باشم :))
پاسخ:
😊😊😊
چه جای قشنگیه خوش باشی عزیزم.  خدا آقای میم برات حفظ کنه . واقعا مردها هم بیرون خیلی سخت سر میکنن تو گرما تو سرما . باید حرف کوچیک و بزرگ تحمل کنن زور بشنون و بخاطره درآمد خانواده و تآمین اونا تحمل کنن . اگه نخوان سرکار برن هم انتخابی ندارن . زن و مرد باید هوای همو داشته باشن چون هردوشون دارن برای این زندگی تلاش میکنن هرکدوم به اندازه ظرفیت‌ها و مسئولیت هاش
پاسخ:
ممنونم ساره جان.
حرفت درسته.واقعا کارشون سخته آقایون و خیلی چیزها رو باید تحمل کنن و بریزن تو خودشون.
این جور مواقع باید درک متقابل وجود داشته باشه.یعنی هر دو طرف قبول کنن که اون یکی هم داره مثل من برای دوام این زندگی تلاش میکنه...
خدا را شکر که همه چیز خوب پیش میره
خدا را شکر که بهتر میتونی آقای میم را درک کنی
امیدوارم هر روز زندگیتون شادتر و زیباتر بشه
پاسخ:
خوب و بد و زشت و زیبا، میگذره دیگه.
ممنون از دعای خوبت.☺
۱۴ تیر ۹۷ ، ۰۹:۳۴ خاله ریزه
چه جای قشنگی رفته بودین.
امیدوارم با حمایت همسر جانت به مشکلات پیروز بشی دوستم  :)
واقعا منم گاهی که به شرایط همسرم فکر میکنم میبینم من گاهی خیلی پر توقعم. 
پاسخ:
آره خیلی جای دنج و آرومی بود.جای شما خالی.
انشاالله که همینطوره.☺☺
آره اون طفلکی ها هم شرایطشون سخته واقعا.🙁

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی