یادداشت پانزدهم

امروز را روز عمل به وعده ها و تیک خوردن نود درصدی لیست و قورت دادن قورباغه ها نام گذاری میکنیم! از اون روزایی که وقتی تموم میشه و میرسی به آخرشب یه آخیش و یه خسته نباشید جانانه به خودت میگی! جدیدا به این نتیجه رسیدم برای کارهایی که مدت هاست میخوای انجام بدی و نمیشه، به جای نشستن و فک کردن و بالاپایین کردن و برنامه ریزی کردن، یکهو و یک دفعه و بدون معطلی باید پاشی و اون کار رو انجام بدی! قبل از اینکه ذهنت درگیر انجام دادن یا ندادن و ساختن بهونه های جدید بشه.

داستان فرش آشپزخونه ی ما اینجوری بود که اول یه گلیم فرش بود که به مرور زمان بدشکل و پر لک شده بود و هربار هم که میرفت قالیشویی بدون تغییر برمیگشت.بگی نگی زمخت بود و احساس بدی داشتم بهش.تا اینکه دو هفته پیش رفتیم و یه فرش جدید خریدیم.نرمولی و قشنگ و یکدست.میخواستم اول فریزر و یخچال رو تمیز کنم و کف آشپزخونه رو بشورم و بعد بندازیمش که خورد به مریضی بچه و موند تا امروز.امروز بالاخره فریزر تمیز و مرتب شد و کف آشپزخونه شسته و خشک شد و فرش جدید افتتاح شد.


شاید خنده دار باشه ولی من با همین تغییرات کوچیک حالم خوبه و هربار میام داخل آشپزخونه یه جون به جونام اضافه میشه.یا میشینم به این فک میکنم که نفس کوچکم دیگه راحت رو این فرش چاردست وپا میره و میاد‌.بچه ها اینجا میشینن.حرف میزنیم و آشپزی میکنیم و با این فضای جدید آشپزخونه کیف میکنیم.میز و صندلی رو هم یه گوشه گذاشتم تا هم جا باز و وسیع باشه و هم یه گوشه دنج باشه واسه وقتایی که احتیاج به خلوت و تمرکز دارم.

الان که نزدیک ده شب جمعه است همه خوابیدند و من در حالی که همه جا تاریکه وسط آشپزخونه دراز کشیدم و منتظرم شیربرنج سحری آماده بشه و خاموش کنم و بخوابم.در حالی که پرده رو جمع کردیم و پنجره بازه و باد خیلی خنکی میادو بهار دیگه خیلی خیلی نزدیکه ^_^

موافقین ۹ مخالفین ۰
Reyhane R

یادداشت چهاردهم

خیلی وقته میخوام بنویسم و جور نمیشه.امشب، اوووه بعد مدت ها، اومدم چندتایی وبلاگ خوندم و هوس نوشتن کردم.


امروز روز دلگیری بود.مثل روزهای قبل انرژی و انگیزه کافی نداشتم برای ادامه و به آرامی و در رخوت و سکوت گذشت.سکوت که میگم منظور گفتگوهای درونی با خودم هست وگرنه بیرون که با وجود دخترها و مخصوصا نبات دائم در حال صحبت کردن، جواب پس دادن، سوال و جواب، راهنمایی و به قول خودشون گیر دادن هستم!


فردا بیست و نهم هست و نفس وارد یازده ماهگی میشه.دیگه از مرحله سینه خیز گذر کرده و چاردست و پا مثه فرفره میره اینور اونور.بغل مبل و میز و هرچی که قابلیت تکیه گاه رو داشته باشه وایمیسته و راه میره.چهارتا دندون بامزه داره.هیجانی که میشه دست میزنه.دالی میکنه و بازی مورد علاقه اش اینه یه چیزی بندازه رو کله اش و قایم شه.بوس میکنه البته نه مثل آدم بزرگا.فقط وقتی بهش میگی، صورتش رو میاره جلو و کل صورتت رو تف مالی میکنه! همچنان معشوقه گریزپاش منم و چشمش دنبال منه و صبح تا شب بغل میخواد (:


یخچال خونه ییلاقی یه یخچال خیلی قدیمی بود که از مادربزرگ میم بهش رسیده بود.این بدبخت بعد سالها خدمت صادقانه دیگه به پت پت افتاده بود.گفتیم تا تابستون نشده یه یخچال جدید بگیریم.چند روز پیش بالاخره قسمت شد.کارتن ش رو دخترها برداشتند برای بازی.بالاش یه نورگیر در آوردند و یه پنجره برای تبادل اطلاعات و وسایل.یکی یکی میرفتن داخل و با نور چراغ قوه اون تو مشقاشون رو مینوشتند! حالا انگار مجبور بودند/: وقتی نوبت نبات بود نهال اومد یواشکی با پارچه اون سوراخ بالا رو کیپ کرد و گفت ایشالا نقشه ام بگیره با دی اکسید کربنی که خودش تولید کرده خفه شه! و بعد هر چند دیقه یکبار میپرسید خواهرم زنده ای؟!


نهال با هات اسپات گوشی من به اینترنت وصل بود.اون تو هال بود.من و نبات تو آشپزخونه.داشتیم یه کاری انجام میدادیم.گوشی زیر یه چیزی که قرار میگرفت ارتباط قطع میشد.نبات هرچند دقیقه یکبار شیطنت میکرد گوشی رو میزاشت زیر خودش و صدای داد نهال بلند میشد: ماااامااااان قطع شد! ما دوتا اینجا مُرده بودیم از خنده.البته بعد وقتی فهمید کار نبات بوده حسابی از خجالتش دراومد و ماجرا با گیس و گیس کشی ختم به خیر شد /:


تا درودی دیگر بدرود...

موافقین ۱۱ مخالفین ۰
Reyhane R

یادداشت سیزدهم

1.نهال برای اعتکاف امسال ثبت نام کرده.در حالی که مامان و باباش حتی یک بار هم تا حالا اعتکاف نرفتند! از شما چه پنهون من خودم آدمی هستم که از لحاظ اعتقادی لبه پرتگاهم.قبلا اینجوری نبودم ولی تو سالهای اخیر به این آدمی که الان هستم تبدیل شدم.تو سرم پر از سواله که برای خیلی هاش جوابی ندارم.منتها خیلی سخته بتونی سکوت کنی و پیش فرض های ذهنیت رو به بچه منتقل نکنی و بزاری خودش همه چیز رو تجربه و راهش رو انتخاب کنه.بچه ها بالاخره در آینده بزرگ و عقل رس میشن و بهترین راه و تصمیم رو برای خودشون انتخاب میکنند و نباید چیزی رو بهشون تحمیل کرد.وقتی نهال گفت میخوام برم با کمال میل قبول کردیم و مطمئنم تجربه خیلی خوبی میشه براش.چون اینجایی که میخوان برن یه جای باحاله که مخصوص نوجوان هاست و چند تا از دوستاش هم هستند.به قول خودش سه روز زندگی مستقل و دور از خانواده چ شود!

2.پانزده دیماه تولد شاخه نبات مون هست.بچه ای که وسط زمستون و سرما و برف به دنیا اومد و دلمون گرم شد به بودنش.حالا دهه اول زندگیش رو پشت سر گذاشته و داره وارد دنیای جدیدی میشه.نباتی که بدون اغراق نصف سروصدای خونه از ایشونه.همیشه حرف واسه گفتن و سوال واسه پرسیدن داره و اندازه یه مادربزرگ ۶۰ساله خاطره واسه تعریف کردن! یه ادایی به تمام معنا! عاشق جینگیلی جات و اکسسوری های دخترونه و مدل دادن به مو و قر و قمیش اومدن جلو آیینه است.لجبازه و به حرف آدم گوش نمیده و حرف حرف خودشه و در عین حال مهربون و نازک دل و احساساتی.حریف جنگی و رفیق و رقیب آبجی بزرگه و عاشق سینه چاک آبجی کوچیکه.با اینکه این روزا خیلی از دستش حرص میخورم و نهال طفلکم از دستش آسایش نداره ولی نبات چشم و چراغ خونمونه (:

3.وابستگی های نفس شروع شده و چند وقته مدام آویزون منه.یعنی هرجا که باشم سریع خودش رو میرسونه به من و میاد بغلم و سفت میچسبه و بعد به امنیت و آرامش میرسه انگار! باورتون میشه از اینروزهای اون دوتا هیچی یادم نیست؟ که چه جوری گذشت و چه احساسی داشتم؟ انگار دوباره در حال کسب یه تجربه جدیدم.با این حال سعی میکنم هرچقد میخواد اون بغل پر از امنیت و آرامش رو داشته باشه.بدون اینکه خسته یا کلافه بشم.چون میدونم به چشم بهم زدنی این روزها میگذره.فقط چون یه ریزه مامان گرفتاری هستم زمانی که کار دارم و میسپارمش به میم یا بچه ها باید دزدکی برم و بیام که منو نبینه.یه جورایی براش شدم معشوقه گریز پا!

موافقین ۹ مخالفین ۰
Reyhane R

یادداشت دوازدهم

امشب به علت خواب طولانی عصرگاهی بی خواب شدم و فکر کردم فرصت خوبیه برای نوشتن.اما انقد آمدنم دیر به دیر شده که همه کلمات و هرچی که میخواستم بگم فراموشم شده...

***

تو سردترین روزهای سال و آخرین روزهای آذر و پاییز حالت چطوریاست دختر قشنگم؟ زیاد روبراه نیستم راستش.افسار ذهنم افتاده دست هورمون ها و هی بالا و پایینش میکنند.دلتنگم.نگرانم و شبها این حالت ها تشدید میشه.البته بیشتر شبا از خستگی خوابم میبره و فرصت به فکر و خیال نمیرسه (:

***

یکماهی میشه یه سری تغییرات کوچیک تو سبک زندگی شخصیم ایجاد کردم.گرچه تا الان نتایج خیلی چشمگیر و مشخص نبوده اما این حس تسلط بر خود و این ادامه دار بودنش بهم حس قدرت میده.چیزی که تا حالا تجربه اش نکرده بودم و هرچی بوده تصمیم گرفتن، شروع و بعد رها کردن بوده (:

***

به نظر میاد الان بیشتر دغدغه ام مربوط به نهال باشه چون داره وارد نوجوانی میشه یا حتی نفس که کوچیکه و هر روز با یه اتفاق و تغییر جدید شگفت زده ام میکنه، ولی شاید باورتون نشه! نبات تو تغییرات و چالش ها از همه جلو زده.اون بچه آروم و حرف گوش کن چند سال پیش تبدیل شده به بچه حاضر جواب و لجباز و یه دنده و حرف گوش نکن! و واقعا برای درس و مشق باهاش کلی کل کل داریم.نهال از این جهت بچه سر به راهی بود و الان هم بدون کوچکترین دردسر و حرفی همه کارهای مدرسه اش رو به موقع و کامل انجام میده.شاید از همین جهت هم هی تو ذهن من ناخودآگاه این مقایسه شکل میگیره و حرص میخورم که چرا این بچه اینجوریه! علی رغم اینکه میدونم کار درستی هم نیست /:

***

اعتیاد به گوشی و فضای مجازی شده بلای جونمون.کوچیک و بزرگ هم نداره.امروز ‌که شاکی شدم از گوشی به دست بودن نهال، میدونید چی بهم گفت؟ میگه مامان اون داستان رو شنیدی که یکی از پیامبر خواست بچه اش رو نصیحت کنه که زیاد خرما نخوره (نقل به مضمون) پیامبر فرمود برو فردا بیا چون من خودم هم امروز خرما زیاد خوردم! زیرا هرکاری که خودت داری انجام میدی نمیتونی دیگران رو ازش منع کنی! یعنی جغله بچه دهانم بدوخت!

***

نفس جدیدا سینه خیز میره.یعنی عین فشنگ از اینور میره اونور.به خوردن کاغذ و پاک کن و اینام علاقه داره.این دوتام یه عادت بدی دارن، نمیرن مثه بچه آدم پشت میز و تو اتاق سرجاشون بشینن درس بخونند.بعدظهرا کل بساط شون پخش وسط هال.صدبار میرن و میان.دعوا میکنن.خاطره تعریف میکنن و میخندن.به همدیگه چیزمیز پرتاب میکنن.گشنه شون میشه خوراکی میارن میخورن.حدود هشت شب هم با خواهش و گاهی هم تهدید و ارعاب تموم میشه و جمع میکنن بساطشون رو.منم همونجاها هستم و در حین انجام کار سوالی مشکلی چیزی باشه گذری جواب میدم یا اگه لازم باشه درسی میپرسم و کار میکنیم.میرن بچه رو میزارن اون دور دورا باز مثه تیر غیب خودش رو میرسونه.اسم رمزشون اینه که وای دشمن اومد! دشمن داره نزدیک میشه! دشمن داره پیاده (سینه خیز) یا با تانک (روروعکش) میاد! بچمون فقط یه دندون صفرکیلومتر داره که تازگی ها جوانه زده اومده بیرون. دشمن فسقلی بی دندون ندیده بودیم والا ^_^

***

نبات عاشق نودله و اگه باشه وقت و بی وقت میخواد بخوره.چند روز پیش گرفتم گذاشتم داخل کابینت دیدم این تا اینا رو نخوره آروم نمیگیره! امروز هی دوباره قبل نهار که بد موقع بود برم بخورم؟ برم درست کنم؟ گفتم نه.باز اصرار،اصرار، دیگه آب جوش آوردم گفتم بیا یه دونه مونده بخورش خیالت راحت بشه! میگه نه ببین مامان تو چندتا بگیر جاهای مختلف خونه قایم کن به من بگو دیگه نیست، بگو برو فلان جا که مخفیگاهشون هست رو ببین خیالت راحت شه، بعد من میرم میگردم میبینم نیست و فلان، دیگه اصرار نمیکنم.میگم خوب بچه به جای اینهمه سناریو چیدن و نقشه کشیدن نمیشه تو یه تغییری تو رفتارت بدی؟!!!

***

یه اتفاق جالب که یکی دو ماهه متوجه شدم واکنشی هست که نفس به صلوات خاصه امام رضا نشون میده! اولین بار که متوجه شدم ۸صبح بود و تلوزیون روشن بود و صلوات خاصه پخش شد.واکنشش رو دیدم که سریع برگشت سمت صدا و با دقت گوش میداد.بعدها دیدم نه بابا یه چیزی هست و این هر طرفی باشه سریع میچرخه به سمت صدا و بعد تمام اون یکی دو دقیقه میخکوب و بدون حرکت میشینه و با دقت گوش میکنه.انگار براش یادآور یه خاطره است.میدونم بچه های زیادی هستند که به یک صدا یا آهنگ واکنش نشون میدند ولی برای خود من این موضوع خیلی عجیب و جالب بود.نمیدونم دقیق از کجا این خاطره و علاقه شکل گرفته یعنی اصلا اینجوری نبوده که من خودم زیاد گوش بدم یا قبلا براش گذاشته باشم.فقط تنها چیزی تو ذهنم هست اینه که ماه های آخر بارداری که مشهد بودم زیاد گوش میدادم و زمزمه میکردم و حال معنوی خوبی داشتم اون روزها و تو اون سفر...

موافقین ۸ مخالفین ۰
Reyhane R

یادداشت یازدهم

بالاخره طلسم شکسته شد و اومدم.مدت هاست تو ذهنم پست مینویسم ولی در واقعیت عملی نشده.بیشتر نیتم این بود از این روزهای بچه ها بنویسم.از آخر بخوام بگم، اَگول پگولمون که دو سه روز دیگه هفت ماه رو تموم میکنه و وارد هشت ماهگی میشه بی نهایت شیرین و خوردنی شده.جوری که گاهی حس میکنم قلبم کشش اینهمه احساس متفاوت و جدید رو نداره.تازه غذاخور شده ولی خدا منو ببخشه خیلی وقتا یادم میره و دیر به دیر بهش غذا میدم [آیکون کوبیدن دست به پیشانی] تا بیدار میشه و چشماشو باز میکنه، اولین نفر از ما رو که میبینه یه لبخند پت و پهن میزنه.در مواجهه با غریبه ها حتی خانواده خودم اگه دیر به دیر بببینه غریبی میکنه و خودش و سفت میچسبونه به من.هنوز خبری از دندون نیست ولی جدیدا بدون کمک میشینه.همه چیز رو میخواد لمس کنه و دست بزنه و میبره سمت دهنش.انگار که راه ارتباطییش با این دنیا و شناخت ش از پدیده های اطراف اول دست ها و لمس و بعد مزه مزه کردن هست.فک کن! اینهمه پدیده تو دنیا هست که تو ندیدی و باید کشف و تجربه شون کنی.چه شگفت انگیز میشه دنیا برات! نه مثل ما بزرگترها که از همه چیز این دنیا خسته ایم (: جدیدا حمام که میره میزارمش داخل آب.اول با تعجب نگاه میکنه، بعد دستش رو تو آب تکون میده و تلاش میکنه آب رو بگیره تو دستش، بعد اون حس رهایی و غوطه ور بودن تو آب رو تجربه میکنه و ذوق میکنه...


نبات خانوم نسبت به سالهای قبل تغییر کرده و دیگه اون بچه سر به راه و حرف گوش کن سالهای اول و دوم مدرسه نیست.انگار داره خودش رو پیدا میکنه و میخواد ابراز وجود کنه.زیاد کَل کَل میکنیم با هم سر کارای مدرسه.تنش ها و قهر و آشتی هاشون با نهال همچنان با قوت ادامه داره.رفیق باز و به شدت ادایی هست! کلی خنزل پنزل و چیزای رنگی پنگی و صورتی داره.یه عالمه اکسسوری مو داره.روزی شونصد بار موهاشو مدل میده و میبنده.مدام جلوی آیینه است و لباسا و تیپ های مختلف رو امتحان میکنه.شبا قبل خواب کلی کش و سنجاق سر و گیره از تو کله اش در میاره و صبح قبل رفتن موهاش رو دو گوش میبنده و خودش میبافه.عاشق پوشش و مدل موی خانوم های سریال های کره ای هست و کلی زحمت میکشه موهاشو اون شکلی کنه.یه چیزی دیگه هم که فهمیدم اینه که استقلال نبات نسبت به نهال دیرتر و کندتر اتفاق افتاده، به علت فرزند دوم بودن و فاصله سنی کم و اینکه همیشه و همه جا با هم بودند و معمولا نهال جلو می افتاده و کارها رو پیش میبرده.مثلا اردو با هم میرفتند، آشپزی، خرید از مغازه، کارای کامپیوتری و ...همیشه نهال بوده و نبات اون احساس نیاز به یاد گرفتن رو به صورت جدی پیدا نکرده.الان که متوجه شدیم دارم کم کم بهش میدون میدم که خودش به طور مستقل چیزهای جدید رو تجربه کنه و یاد بگیره.همچنان خوابالو عه خانواده ما نباته و صبح ها با اینکه شب زود میخوابه باز به سختی بیدار میشه.زیاد احساساتی هست و بیشتر اوقات با پاچه خواری و شیرین زبونی به بابا به خواسته هاش میرسه /: برعکس نهال که اصلا اهل پاچه خواری نیست /:


نهال، نهال قشنگ من، از نظر مدرسه و درس و استقلال و ارتباطات اجتماعیش نگرانی ندارم.بیشتر احساس ناکافی بودن بابت کارهایی هست که میتونستم براش انجام بدم و نکردم.رفیق بودن خیلی خیلی سخته بچه ها.به هزارتا چیز بستگی داره.تو حرف آسونه.طفلکی ها به دوران عادت ماهیانه که میرسن آدم دلش کباب میشه.غمگین میشن، حساس و زودرنج میشن، کم حرف میشن.امروز سرما هم خورده بود و تو راه مدرسه تمام مدت سرش رو به شیشه چسبونده بود با چشمای بسته.به اندازه نبات رفیق باز نیست ولی سه تا دوست صمیمی داره که یه گروه چهار نفره تشکیل دادن و همیشه با همن.موضوع کلیدی تو این سن اینه که بچه ها تاثیر پذیری شون از دوستانشون خیلی زیاد میشه.هیچوقت مستقیم نگفته ولی از حرفاش مشخصه که خیلی براش مهمه تو اون گروه بچه ها راجع بهش چی بگن و نظر دوستاشون چیه.این رابطه رو با دوتا دخترخاله اش که هرکدوم دو سه سال ازش بزرگتر هستند رو هم داره.مثلا یه چیزی بگن خیلی قبول داره.انگار خدان! خیلی به نظراتشون اهمیت میده.یه معلم ورزش هم دارن که دهه هفتادی هست و خیلی باهاش احساس راحتی و نزدیکی میکنن.تو صحبتاش مدام میگه خانوم فلانی اینجوری گفت، خانوم فلانی اونجوری گفت.عاشق آشپزی و درست کردن چیزهای جدیده.مدام تو گوشی دنبال پیدا کردن دستور غذا و دسر و خوراکی جدیده.منطقی هست و یه چیزی رو توضیح بدیم و دلیل بیاریم راحت میپذیره.برعکس نبات که نمیپذیره و کولی بازی در میاره (:


ادامه دارد...

موافقین ۱۱ مخالفین ۰
Reyhane R

یادداشت دهم

یادمه زمانی که اینجا شروع به نوشتن کردم نهال چهارساله بود.اسمش و گذاشتم موطلایی.بازیگوش و عجول و مهربون و پرحرف بود.یکی دو سال اول ورود به مدرسه یه سری چالش ها باهاش داشتیم.امروز تولدش بود و وارد ۱۳سالگی شد.الان نسبت به اون موقع همه چی کن فیکون شده.اسمش شده نهال.آروم تر شده.هنوزم عجول و مهربونه و حرف زدنش هم سنجیده تر شده.احساساتی هست ولی نه به اندازه نبات.سه تا دوست صمیمی داره که همیشه باهمن.به شدت تحت تاثیر دوستاشه و خیلی براش مهمه اونا چی میگن و نگاه و نظرشون راجع به خودش چیه.

خطش بهتر شده و همیشه تو فعالیت های جانبی مدرسه شرکت میکنه.درس و مشق و بیشتر کارای مدرسه اش رو خودش انجام میده.زودرنج و حساس شده.داره با علاقه زبان یاد میگیره (نبات انقد علاقه نداره).استفاده از گوشی و فضای مجازیش متاسفانه زیاده (البته الان کمتر شده) هله هوله خیلی دوست داره و متاسفانه یه مقداری هم اضافه وزن داره.البته قدش تو کلاس از بقیه بلندتره.از نظر میزان شلختگی خیلی تغییری نکرده و هنوزم باید شونصد بار بگم تا وسایل و کتاباشون از وسط جمع بشه و اتاقشون مرتب بشه /: قبلا خیلی علاقه به حمام رفتن داشت ولی الان باید به زور بفرستی بره.با نبات هنوزم آبشون تو یه جوب نمیره و مدام میزنن تو سروکله هم ولی در مقابل نفس خیلی احساس مسئولیت میکنه و کمک حال هست.

جملاتی که زیاد به کار میبره: مامان من دیگه بزرگ شدم! مامان من خودم بلدم! مامان میشه تو کار من دخالت نکنید؟! مامان میشه بزارید طبق سلیقه خودم لباس بپوشم؟! آشپزی دوست داره و مدام دنبال کشف تجربه های جدیده.کل کل زیاد داریم.فک کن بچه ای که تاحالا مطیع فرمان تو بوده یک دفعه میزنه زیر همه چیز و میخواد اونی باشه که خودش میخواد.حرفایی میزنه که تو دوست نداری ولی نمیتونی مستقیم باهاش مخالفت کنی.راه هایی رو میخواد امتحان کنه که تو اصلا دلت نمیخواد.ولی نمیتونی پروبالش رو ببندی.راستش رفیق بودن به همین راحتی هام که میگن نیست.باید بلد باشی.صبور باشی.متاسفانه در مورد نهال بیشتر وقتا حسم اینه که مامان پایه و همراهی نیستم.بابتش عذاب وجدان دارم و این موضوع خیلی اذیتم میکنه...بگذریم.

***

دیشب براش جشن تولد گرفتیم.خودم از دو سه روز قبل به شدت حالم بد بود.به علت یه سری ناراحتی ها و مشکلات شخصی از درون داغون بودم ولی حفظ ظاهر می کردم.ولی وقتی همه اومدن و برق خوشحالی رو تو چشمای نهال دیدم حالم خوب شد.خداروشکر همه چی خوب پیش رفت.علاوه بر کادوها یه مقدار هدیه نقدی داره که میخواد هدفون یا ساعت هوشمند بگیره واسه خودش.

***

چند روز پیش به اصرار بچه ها ده روز مانده به پایان شش ماهگی اولین غذای کمکی نفس رو شروع کردیم.با گذشت چند روز حالا دیگه خودشون حرفه ای شدن و تا بیکار میشن میپرن واسه بچه حریره درست میکنن! اونم با اشتها میخوره! به قول نبات یه نون خور و غذاخور جدید به خانواده مون اضافه شد😅

موافقین ۱۳ مخالفین ۰
Reyhane R

یادداشت نهم

1.یه فامیل نزدیکی داریم (در واقع داشتیم🙄) خیلی دوتا خانواده بهم نزدیک بودیم.تمام خاطرات بچگی ما با اینا بود.انگار یکی بودیم باهاشون.دخترشون رفیق صمیمی من و خواهرم بود.سالها گذشت.مادر خانواده در اثر بیماری فوت کرد و فاصله ها بیشتر و بیشتر شد.کم کم شدیم مثل غریبه ها و این خیلی برام غم انگیز بود که چرا اینجوری شد.دیروز که تو جمع خانواده بودیم خواهرم یه چیزایی تعریف کرد که هممون شوکه شدیم.باورم نمیشه آدما با گذشت زمان انقد تغییر کنن و از این رو به رو بشن.یعنی عمر این رابطه فامیلی و دوستی به آخر رسید؟ خاطراتمون و چ کنیم؟ حالا خود من هیچ برخورد مستقیم و دلخوری و ناراحتی ازشون ندارم ولی خانواده ام چی؟ ناراحتی اونا رو میتونم ندید بگیرم؟ امروز صبح یادم اومد من کلی از اون دختر تو بچگی نامه و نوشته و یادگاری دارم.اونا رو چ کنم؟ بریزمشون دور؟ یا ببینمشون بعدا غصه بخورم دوباره برای رابطه ای که عمرش به پایان رسید؟ کاش بتونم همه چیز رو فراموش کنم...

2.در ادامه همین مورد اول، یکی دو سال قبل که یه دلخوری و ناراحتی پیش اومده بود و من خیلی ناراحت بودم، شبا همش خواب میدیدم دعوا شده.همه ریختن بهم.چیزی که خیلی ازش میترسم اینه که حرمت ها شکسته بشه.تو خیابون همش استرس داشتم اگه الان از جلوم دربیان چ رفتاری داشته باشم؟ این دفعه ولی آروم ترم.انگار پذیرفتم میشه حتی یه رابطه فامیلی رو هم تموم کرد.صرفا برای محافظت از خودت و آدم های اطرافت.هیچ اتفاقی هم نمی افته.زندگی ادامه داره.قرار نیست همه با هم تا همیشه گل و بلبل باشن.فقط خدا کنه مغزمم بپذیره اینو و نخواد تو خواب دوباره بازی دربیاره و دهنمو سرویس کنه!


3.رفت و آمد بچه ها که خیلی نگرانش بودم خداروشکر تا الان خوب بوده.نفس خوشبختانه گوش شیطون کر بچه خوش خواب و آرومی هست.شبا زود میخوابه و صبح ها حدود شش و نیم با سروصدای بچه ها بیدار میشه و با هم میریم و برمیگردیم.بعدش باز به ادامه خوابش میپردازه.البته حتما باید قبل از اومدن شیرش رو خورده باشه و سیر باشه.تو ماشین هم داخل کریر گاهی با اسباب بازیش بازی میکنه.گاهی دستشو میخوره.گاهی پاشو به بدبختی میاره بالا و میخوره😅 گاهی هم از تو آیینه جلو باهاش صحبت میکنم و بلند بلند شعر میخونم.آدمای اطراف هم که داخل ماشین رو نمیبینن وقتی این صحنه رو میبینن حتما با خودشون میگن این دیگه چه خجسته است اول صبحی🙄😁 تازه یه بچه دیگه هم مسافرمون شده و صبح ها که هنوز خوابالودن هیچی، ظهرها تا سوار میشن سه تایی با هم شروع میکنن به حرف زدن و تعریف کردن! یعنی مخم تیلیت میشه تا برسیم خونه (:


4.نفس چند روزی هست دنده عقب میره و با سینه خیز رفتن میتونه یکم جابجا شه.ظاهرا خانوم خیلی هم به خوردن دفتر کتاب و مشق علاقه داره (: چند روز پیش نهال خواب بود و طبق معمول دفتر کتاب هاشون پخش زمین بود.این بچه خودش و به سختی رسوند به کتاب نهال و حمله! اومدم بگم آی آی! نبات فرمودند: مامان! خواهشا به بچه استرس وارد نکن! بزار راحت کارش رو انجام بده! 😌🤣🤣


5.حدودا دو هفته پیش رفتم تو حیاط برای یه کاری و دیدم یه عروس هلندی خیلی زیبا نشسته لب سکو.اومدیم داخل و یکی دو ساعتی صبر کردیم ولی نرفت.میم رفت کنارش و خیلی راحت اومد رو دست میم نشست.چند روزی گذشت.کسی نیامد دنبالش.به همسایه ها سپردیم گفتن مال ما نیست.خلاصه خودمون کم بودیم یکی دیگه بهمون اضافه شد! من خودم میدونین دیگه، خیلی رابطه خوبی با حیوانات ندارم.نه اینکه بدم بیاد، بیشتر از اینکه بیاریمشون داخل خونه و زندانی شون کنیم و مجبورشون کنیم برخلاف غریزه و طبیعتشون اونجوری که ما دوست داریم زندگی کنن و آزادی شون رو ازشون بگیریم ناراحت میشم.حالا فقط من اینجوریما.اون سه تا عاشق پرنده و حیوانات هستند! نبات بارها عنوان کرده دلش میخواد حیوون خونگی داشته باشه.احتمالا اینجا خدا صداش رو شنید دیگه.احتمال دادیم آقا باشه و اسمش رو گذاشتیم چنگیزخان! چند روز بعد یکی گفته بود اینا تنها باشن دق میکنن، میم از یکی از دوستاش یه دونه دیگه هم گرفت و اومد خونمون و شد خانومِ چنگیزخان🤭 هیچی دیگه الکی الکی صاحب دوتا عروس هلندی شدیم /: بعد اینا انگار میفهمن من خیلی ازشون خوشم نمیاد، اوایل صبح ها که خونه خلوت بود و من بودم فقط، کوچکترین صدایی ازشون در نمی اومد.عصرا که میم و بچه ها می اومدن کلی شلوغ بازی و سروصدا.انگار از من میترسیدن🤣🤣 الان ولی اوضاع بهتر شده.صبح ها هم گاهی آوازکی میخونند.

خلاصه اش اینکه این روزا تو خونمون صدای جنگل میاد ^_^

۴ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰
Reyhane R

یادداشت هشتم

امسال علاوه بر دخترها دوتا مسافر جدید داریم.یکی نفس که مجبورم با خودم ببرم و بیارمش و اون یکی هم یکی از همکلاسی های نهال.این مدت همش استرس اینو داشتم که سخت نباشه رفت و آمد با بچه؟ بدخواب نشه؟ اذیت نکنه؟ امروز ولی از پنج صبح دخترها بیدار شدند و ایشون رو هم بیدار کردند.بعدم تو مسیر برگشت خوابش برد و خداروشکر به خیر گذشت! امیدوارم روزهای آینده هم به خوبی بگذره.
***
اول صبحی حال و هوای خوبی تو شهر در جریان بود.تکاپو و شلوغی خیابون ها.کلی بچه با لباس فرم مدرسه و کیف و کفش نو.دانشجوهایی که تو ایستگاه اتوبوس ایستاده بودند.شلوغی دم در مدرسه ها.بچه های نقلی و کوچولویی که احتمالا کلاس اولی بودند و یه نیمچه استرسی هم تو چهره شون پیدا بود.بچه هایی بزرگتری که مثل دخترای ما ریلکس و بی خیال و خوشحال بودند...
***
همونطور که قابل پیش بینی بود و خانمه تو بهداشت هم مرتب گوشزد میکرد نفس شیر منو پس زد.خیلی غصه خوردم بابتش و خیلی خیلی احساس بدی داشتم.ولی چند شب پیش دم صبح نشستم روبروی خودم و گفتم ببین کاریه که شده.دنیا به آخر نرسیده.تو خودت میتونی با این موضوع کنار بیای و بیشتر نگران حرف مردم و اطرافیانت هستی! پس بی خیال باش.تا میتونی بغلش کن.ببوسش.باهاش حرف بزن و بهش محبت کن و سعی کن مادر شادی که شیر خودش رو به بچه اش نمیده باشی! بجاش از این فرصت استفاده کن و پروسه کم کردن وزنت رو استارت بزن.اینه که فعلا یه سری کارها انجام دادم و تصمیماتی گرفتم که باهاشون حالم بهتر شده...
***
امروز صبح گذاشتمش رو تشک و یه توپ گذاشتم کمی جلوتر ببینم واکنشش چیه.عاقا! به جای جلو رفتن شروع کرد به تقلا و دست و پا زدن و سینه خیز دنده عقب رفتن! این اولین بار بود که انقد واضح حرکت میکرد و خودش جابجا میشد! 
+ به وقت اول مهرماه ۱۴۰۳ و پایان پنج ماهگی (:
موافقین ۷ مخالفین ۰
Reyhane R

یادداشت هفتم

از پنج و نیم صبح برای شیر دادن نفس بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد.پاشدم رفتم بیرون این اطراف یه چرخی زدم.هوا از دیروز که اومدیم، ابری و بارونیه.منتها بارونش نم نم و ریزه.تازه هواشناسی هشدار داده بارش های بیشتری در راهه.برای ما که از یک اقلیم خشک و یکنواخت و کم بارش اومدیم دیدن اینهمه تغییرات آب و هوایی و سرسبزی و زیبایی شگفت انگیز و آرامش بخشه.

***

سه شنبه مدرسه برای بچه ها جشن آغاز سال تحصیلی گرفته.برنامه مون هنوز مشخص نیست.پس بهشون نگفتم و نمیدونم واکنششون چیه.دو جلسه کلاس زبانشون هم غیبت خورده ولی همچنان دوست ندارم برگردیم.اینجا همش هوا در حال نوسانه.گاهی ابرای فشرده و متراکم.گاهی نم بارون.گاهی بارون شدید.ولی اونجا ما فقط یه آپشن داریم، آفتاب و روزهای آفتابی! نکته منفی هم بخوام بگم همین رطوبت زیاده.انگار همه جا نم داره.لباس راحت خشک نمیشه.ما اونجا لباسی رو احتیاج داریم میندازیم لباسشویی میشوره.پهن میکنیم تو آفتاب نیم ساعت خشکه.اینجا هنوز لباسایی که من دیروز ظهر شستم خشک نشدند و نم دارن.

***

دیشب یه جایی بودیم آقاهه که بومی اینجا بود انقد برخوردش خوب بود.انقد مهربون و خونگرم بود.کلی وقت گذاشت و توضیح داد.یه زیتون پرورده خونگی هم بهمون دادن که طعمش با زیتون پروده های بسته بندی که تاحالا خورده بودم متفاوت بود.خیلی خوشمزه تر بود.از غذای محلی دلم میخواد کته کباب و شامی شون رو امتحان کنم.

***

بچه ها دلشون میخواد شالیزار ببینن از نزدیک و مراحل برداشت برنج رو ببینن.منتها نمیدونم کدوم وری باید بریم.من خودم ده پونزده سال پیش رفتم شالیزار.یادمه وسط تابستون بود و از شدت شرجی بودن هوا نمیشد نفس کشید.خداروشکر الان اصلا به اون شدت نیست و قابل تحمله.

***

یکی دیگه از فانتزی ها و علائقشون اینه برن دریا بپرن تو آب شنا کنن! امیدوارم امروز دریا خانوم آروم باشه، مواج و طوفانی نباشه، بزاره دخترای ما به آرزوشون برسن!

موافقین ۸ مخالفین ۰
Reyhane R

یادداشت ششم

اومدیم سفر.از اون سفرهای یهویی که صبح سرگرم کارها و زندگی روزمره بودی و شب همه چی کن فیکون شده و یهو به خودت میای میبینی داری وسیله جمع میکنی و تلاش و تقلا که چیزی جا نمونه!

***

نفس بچه خوبی بوده و خب طبیعیه بچه وقتی از روتین و اون فضای امن خونه خارج میشه بی قراری هایی داره.امیدوارم بقیه اش هم به خیر بگذره.

***

صبح زود میم موند پیش نفس و من و بچه ها رفتیم بیرون.بعد که برگشتیم اونا خوابیدند ولی من هرکاری کردم خوابم نبرد.از ۶تا ۸ پاشدم به مرتب کردن وسایل و شستن لباس و سروسامان دادن کارها.الان هم در سکوت نشستم که صبحانه بخورم.

***

ما زن ها با دستان قدرتمند و آگاهی و فکر روشنمون علاوه بر خودمون، زندگی و آینده چند نفر دیگه رو هم پیش میبریم و میسازیم.

***

خوشحالم تو آخرین روزهای تابستون تونستیم خاطره خوبی برای بچه ها بسازیم...

موافقین ۷ مخالفین ۰
Reyhane R