اینجا بدون من

اینجا بدون من

من از به زبان آوردنِ دوست داشتنم بیم دارم
هراس دارم که به هر جان کندنی
به زبان بیاورم
و شنیده نشود،
به زبان بیاورم
و زمانش نباشد،
به زبان بیاورم و پاسخم لبخندی از سرِ ترحم باشد
"نوشتن" اما
هیچکدام از این هراس ها رو ندارد،
مینویسی برای کسی که دوستش داری و بی خبر است،
و منتظر میمانی تا بگوید:
ای کاش یک نفر بود
تا این عاشقانه ها را برای من روی کاغذ می آورد،
و تو با تمام وجود میگویی
"من" آن یک نفرم

علی قاضی نظام

بایگانی

۲ مطلب در دی ۱۴۰۴ ثبت شده است

صبح جمعه (دیروز صبح) روستا بودیم.قرار بود بیان خونه رو ببینند.از پنج صبح که بیدار شدم دیگه نخوابیدم.اومدند و رفتند.برای من و میم این مسئله خیلی حیاتی بود.ظاهرا داشت اوکی میشد همه چیز.کلی حرف زدیم با میم و گمانه زنی کردیم.شب که برگشتیم با یه تماس فهمیدیم قسمت دوم ماجرا (که ربطی به ماجرای خونه نداشت) هنوز اوکی نیست و یه جورایی همه چیز کنسل شد.میم با کلی  فکر و خیال  و ناراحتی خوابید.

من اما...بچه تب داشت.آخرشب سه دور لباسشویی رو پر و خالی کردم.به شدت خسته بودم ولی بین خواب و بیداری به هر جون کندنی بود تبش رو کنترل کردم.از ترس اینکه خوابم ببره گوشی رو هر یه ربع کوک کرده بودم.تا چهار یادمه بیدار بودم ولی بعد نفهمیدم کی خوابم برد.خواب دیدم امتحان مطالعات داشتم تو مدرسه! (از اثرات امتحانات تموم نشدنی بچه ها).با خانواده هم قطع ارتباط کرده بودم (ترس از به وجود امدن دلخوری و کدورت خانوادگی که همیشه با من هست) و کسی نبود بچه رو نگه داره.تو راه از سر ناچاری به یکی اعتماد کردم و بچه رو بهش سپردم ولی اون قصد اذیتش رو داشت.اونجا که رسیدم امتحان شروع شده بود ولی من هرچی میگشتم خودکارم رو پیدا نمیکردم! یکدفعه فضا دانشجویی شد و فهمیدم کارت دانشجوییم رو نیاوردم! خانم مسئول رو به بدبختی پیدا کردم ولی اون به جای اینکه بگه اشکال نداره اصرار داشت که حتما باید همین الان بیایی کارهاش رو انجام بدی و کارت جدید صادر شه! هرچی میگفتم امتحان تموم شد هیشکی نمیفهمید! و من زار میزدم...

میم رو بیدار کردم و با هق هق اینا رو براش تعریف کردم.بعد گریه و خنده قاطی شد و حس رهایی از اینکه خداروشکر همش خواب بود.من معمولا کابوس ها رو میفهمم که خوابم و تلاش میکنم بیدار شم و خودم رو نجات بدم.ولی این بار متوجه نشده بودم.

+ این خواب ملغمه ای بود از حال و روز این روزهای خودم و کشورم...پر از استرس و نگرانی و اضطراب و خشم!

+برای دخترکوچولوی من دعا میکنید؟ بیشتر از یکماهه درگیر سرفه و بیماریش هستیم.گاهی بهتره و گاهی بدتر...

موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۰۴ ، ۰۶:۰۹
Reyhane R

امشب حول و حوش هشت شب، شد چهل و هشت ساعت که همه چیز قطع شده.ساعت های اول غمگین و عصبی و کلافه و بی خبر از همه جا بودم.بعد انگار عادت میکنی.الان دیگه به اون اندازه غمگین و عصبی و کلافه نیستم.ولی بی خبر از همه جا چرا.همچنان هستم.برخلاف هفته های قبل که همه چیز روی دور تند بود و همیشه خدا وقت کم می آوردم این چند روز انگار همه چی کش آمده.ساعت ها و لحظه ها هم.سر فرصت به همه چیز میرسم و باز هم وقت اضافه میاد.بچه ها این مدت کج دار و مریز مدرسه رفتند.تعطیلی پشت تعطیلی.امروز هم که کلا هیچ.امتحانات نهال یکماهی میشه شروع شده و قصد تمام شدن نداره.امروز قرار بود امتحان آخر رو بده.که باز هم لغو شد.شبها علاوه بر نت و اس ام اس، تماس ها هم دچار اختلال میشوند و دیگه دستمون به هیچ جا بند نیست.مثل الان که نمی دونم فردا تعطیل هست؟ نیست؟ برنامه چیه.نمیدونم تا کی میشه تحمل کرد این وضعیت رو...

امروز عصر وقتی دخترها بیرون مشغول بودند با نفس رفتیم داخل اتاق بچه ها.چشمم افتاد به سطل لگوها و خونه سازی های دخترها ته کمد.سالها بود کسی بهشون دست نزده بود.آوردم بیرون و نشستیم با نفس شروع کردیم به بازی.بچه کلی ذوق کرده بود از دیدن اونهمه طرح و رنگ.برای من هم کلی خاطره زنده شد.نفس بدون اینکه ما اسباب بازی خاصی براش بخریم الان صاحب یه عالمه چیزمیز متفاوت و رنگ به رنگ هست که از خواهرها بهش رسیده.همینجور که حرف میزدیم من میساختم اون خراب میکرد.بارها و بارها این کار رو تکرار کردیم.تجربه خیلی خوبی بود.انگار تو اون یکی دو ساعت از زمان و مکان جدا بودم.یادم رفته بود چی شده.الان کجاییم.اون بیرون چه خبره.بعد دوباره کم کم برگشتم به غروب شنبه ۲۰دی ماه ۱۴۰۴...

نفس قند روزهای تلخ منه.بیست ماهشه.تازه به حرف افتاده و اوج شیرین زبونیش هست.راه رفتنش، خندیدنش، یاد گرفتنش، لجبازی ها و شیطنت هاش همه و همه جوریه که انگار اولین باره دارم مادری رو تجربه میکنم و باهاش مواجه میشم.عجیبا و غریبا!

موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۰۴ ، ۲۲:۳۱
Reyhane R