صبح جمعه (دیروز صبح) روستا بودیم.قرار بود بیان خونه رو ببینند.از پنج صبح که بیدار شدم دیگه نخوابیدم.اومدند و رفتند.برای من و میم این مسئله خیلی حیاتی بود.ظاهرا داشت اوکی میشد همه چیز.کلی حرف زدیم با میم و گمانه زنی کردیم.شب که برگشتیم با یه تماس فهمیدیم قسمت دوم ماجرا (که ربطی به ماجرای خونه نداشت) هنوز اوکی نیست و یه جورایی همه چیز کنسل شد.میم با کلی فکر و خیال و ناراحتی خوابید.
من اما...بچه تب داشت.آخرشب سه دور لباسشویی رو پر و خالی کردم.به شدت خسته بودم ولی بین خواب و بیداری به هر جون کندنی بود تبش رو کنترل کردم.از ترس اینکه خوابم ببره گوشی رو هر یه ربع کوک کرده بودم.تا چهار یادمه بیدار بودم ولی بعد نفهمیدم کی خوابم برد.خواب دیدم امتحان مطالعات داشتم تو مدرسه! (از اثرات امتحانات تموم نشدنی بچه ها).با خانواده هم قطع ارتباط کرده بودم (ترس از به وجود امدن دلخوری و کدورت خانوادگی که همیشه با من هست) و کسی نبود بچه رو نگه داره.تو راه از سر ناچاری به یکی اعتماد کردم و بچه رو بهش سپردم ولی اون قصد اذیتش رو داشت.اونجا که رسیدم امتحان شروع شده بود ولی من هرچی میگشتم خودکارم رو پیدا نمیکردم! یکدفعه فضا دانشجویی شد و فهمیدم کارت دانشجوییم رو نیاوردم! خانم مسئول رو به بدبختی پیدا کردم ولی اون به جای اینکه بگه اشکال نداره اصرار داشت که حتما باید همین الان بیایی کارهاش رو انجام بدی و کارت جدید صادر شه! هرچی میگفتم امتحان تموم شد هیشکی نمیفهمید! و من زار میزدم...
میم رو بیدار کردم و با هق هق اینا رو براش تعریف کردم.بعد گریه و خنده قاطی شد و حس رهایی از اینکه خداروشکر همش خواب بود.من معمولا کابوس ها رو میفهمم که خوابم و تلاش میکنم بیدار شم و خودم رو نجات بدم.ولی این بار متوجه نشده بودم.
+ این خواب ملغمه ای بود از حال و روز این روزهای خودم و کشورم...پر از استرس و نگرانی و اضطراب و خشم!
+برای دخترکوچولوی من دعا میکنید؟ بیشتر از یکماهه درگیر سرفه و بیماریش هستیم.گاهی بهتره و گاهی بدتر...