اینجا بدون من

باید از سمت خدا معجزه نازل بشود، تا دلم، باز دلم، باز دلم، دل بشود

اینجا بدون من

باید از سمت خدا معجزه نازل بشود، تا دلم، باز دلم، باز دلم، دل بشود

اینجا بدون من

من آدم پیچیده ای نیستم...
زندگی رو سخت نمیگیرم...
گرچه گاهی زندگی بهمون سخت میگیره!
اینجا سعی میکنم خودم باشم.

آخرین مطالب

چهل و پنج

شنبه, ۲۸ مهر ۱۳۹۷، ۰۹:۱۳ ق.ظ

1.امروز از وقتی چشم باز کردم مدام در حال کشمکش های درونی با خودم بودم.سوالاتی از قبیل اینکه میخوای چیکار کنی بالاخره؟ کی دیگه؟ هدف طولانی مدتت چی میشه؟ یکماهش گذشت که! و در نهایت وجدان درد گرفتم.

2. ازمدرسه موطلایی تماس گرفتن و گفتن فردا میخواییم برای موطلایی و دو سه تا مهرماهی دیگه تولد بگیریم.لطفا کیک و کلاه و شمع و ملزومات تولد بگیرید بیارید تا قبل٩.بعد فرمودن کادو هم نیارید بچه های دیگه دلشون میخواد و ماجرا میشه! خسته نباشن.

3.میم چند روزه کمر درده و من کم کم دارم به یه ماساژور حرفه ای تبدیل میشم.

4.از دیشب بخاری رو نصب کردیم و امروز صبح خونه یه گرمای دلچسبی داشت.دارن میرسن روزهای لم دادن زیر پتو جلوی تی وی بغل بخاری.

5.قرار بود این هفته دورهمی دوستانه داشته باشیم بعد چندبار کنسل شدن.ولی این هفته عصرا پره برنامه ی ما و باید بهشون بگم باشه برای هفته بعد.اولین باره در طول تاریخ که یه مهمونی بخاطر من کنسل میشه.

6.دارم یه زندگی رو میخونم که به جدایی منجر شده از زبان و نگاه دختر نوجوان این خانواده.خیلی غم انگیزه.کلی از دست پدر و مادره حرص خوردم.پدر سخت گیر و عصبی و مادری که شاغل و سرش شلوغه و دغدغه های دختر رو نمیفهمه.همش یاد دخترک یازده ساله خودمون می افتم که فرزنده طلاقه.گرچه اون خیلی از این مشکلات رو نداره ولی تو نگاهش حسرت داشتن پدرخوب و پناه و پشتیبان هست.حسرت داشتن خانواده و امکانات و زندگی آروم.با مادری که بخاطر مشکلات مالی و عاطفی بعد از طلاق یه مامان خسته و عصبی و درمونده هست...

7.من لینک ها و بوک مارک هام رو هر روز یا هر وقت فرصتی پیش بیاد میخونم و چک میکنم و اگه حرفی نظری چیزی باشه کامنت میدم و اگر نه میگذرم و این موضوع کاملا دلی یه.در مورد مخاطب های خودم هم همین طرز فکر رو دارم.

8.دیروز اتفاقی یه فیلم قدیمی ژاپنی دیدم.از اونا که خانوادگی بود و درهاشون کشویی بودن و غذاشون برنج کته ی گردالو بود و هیچ اثر و آثاری از تکنولوژی و مدرنیته شدن توش دیده نمیشد.حس خیلی خوبی داشت.

9.دیشب فهمیدم که دیگه از آخرشب ها و تایم بعد از خوابیدن دخترها نمیتونم برای کتاب خوندن و نوشتن و فیلم دیدن یا هر کار دیگه ای استفاده کنم.چون از نه و نیم، ده به بعد رسما دیگه کشش ندارم و چشام می افته روهم.

10.پنج شنبه زدیم به جاده و رفتیم خونه ییلاقی و کلی گوجه گیلاسی چیدیم.اینجا همونجاییه که میم پارسال کلی هزینه کرد و من راضی نبودم.الان پشیمونم.فقط حیف که هوا رو به سردیه و دیگه نمیشه زیاد رفت اونجا.

۹۷/۰۷/۲۸
Reyhane R

نظرات  (۷)

۲۸ مهر ۹۷ ، ۱۰:۰۸ شارمین امیریان
سلام.

مرسی ریحانه جان نظرات رو بازی کردی :*

6. در مورد هر طلاقی، هیچی اندازه سرنوشت بچه ها منو ناراحت نمی کنه. پدر و مادر به هر حال یه گلی به سرشون می گیرن؛ دیگه نهایت هر سختی هم بکشن یه جورایی نتیجه انتخاب و اشتباه خودشونه (در اکثر موارد)، ولی اون بچه بیچاره که حتی اومدنش توی این زندگی به انتخاب خودش نبوده، قربانی زندگی والدینش میشه. خیلی دلم براشون می سوزه. 

8. منم دیشب اتفاقی یه تیکه هایی از «قصه های جزیره» رو دیدم. چه قدر این فیلمهای قدیمی خارجی خوبن.
پاسخ:
سلام شارمین عزیز.
اصن به خاطر تو باز کردم فقط😁

میدونی آدم های معمولی غصه ها و دردها و مشکلاتشون تو بزرگسالی اتفاق می افته ولی این بچه ها از همون بچگی تو تنش و اضطراب و ناراحتی و دعوا بزرگ میشن.زمانی که باید بدون هیچ دغدغه ای فقط بازی کنن و شاد باشن.
خیلی خیلی درد داره تو چشمای یه بچه حسرت رو دیدن...

آره قصه های جزیره هم باحال بود. اونموقع ها دنبالش میکردیم.کتابهای قدیمی ژاپنی هم همین حس رو دارن.یادمه کتاب رازهای هیساکو رو تو نوجوانی با چه علاقه ای میخوندم.

یعنی برای کل بچه های کلاس تو ماه های مختلف میخوان تولد بگیرن؟چه جالب.کاش زمان ماهم بود😁

منم بعضی وقتا حرفی واسه گفتن ندارم و فقط میخونم.

واقعا ها،چقد اون زمان ها خوب بود،یادش بخیر خودمن هفته ای دوتا کتاب میخوندم،اما الان چی!همش گوشی و تبلت بعد کتاب.

به به،عوضش برای سال بعد تو هوای خوب کلی کیف میکنید توش.خوبه آدم یه دونه ازاینا داشته باشه
پاسخ:
آره دیگه آخرای هر ماه برای بچه های متولد اون ماه.البته هزینه هاش با پدرومادراست و اونا فقط زحمت برگزاریشو میکشن!

خیلی وقتا اینجوریه نیلوفر.بعضی وقتا واقعا آدم حرفی واسه گفتن نداره.بعضی وقتا هم تنبلیش میاد! (خودمو میگم) 

این گوشی و فضای مجازی کار رو خراب کرده.امان از اعتیاد به گوشی.

یه جای دنج و خنک برای تابستونا.من اونموقع مشکلم این بود که اینجا هنوز کلی کار نکرده داشتیم و اونجا واقعا تو اولویت هزینه نبود.ولی خوب الان میگم چه بهتر که کامل شد.بعدا دیگه با این هزینه ها عمرا اگه میتونستیم.
سلام خیلی عالیه وب سایت شما من خیلی کیف کردم اومیدوارم موفق باشید
بخاری زدید؟  ما هنوز کم و بیش کولر میزنیم.  هنوز جومون معلوم نیست. 
دختر کی دختر طلاق؟ منطورت از دخترمون چیه؟
حال دلت خوب باشه انشاءالله
پاسخ:
بخاری برای شب تا صبح.وگرنه روزها گرمه کم و بیش.
خاصیت شهرهای کویری همینه.روزهای خیلی گرم و شبهای خیلی سرد.
منظور خواهرزاده ام بود.☺
ممنونم.تو هم همینطور دوستم.

سلام بانو.
منم میخونمت. حرفم نمیاد. آرزوی سلامتی و خوشبختی دارم براتون.
پاسخ:
سلام مرضیه جان.☺
ممنونم که هستی و اینجا رو میخونی.
سلام ریحانه جون . خوبی . کامنت بستی کلا ... بارون خیلی زیباست و پر از حس های خوبه . کانون خونه و کانون دلت همیشه گرم باشه . به گرمی و صفای کرسی هایی که تجربه شون نکردیم اما یه عمر از صفاشون شنیدیم.
پاسخ:
سلام ساره جانم.
ممنونم از لطفت☺
و کامنت پر از انرژیت😊
اما خدا خیلی وقته نگاهش رو از من برداشته .
پاسخ:
نگو اینجوری )):

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی