اینجا بدون من

باید از سمت خدا معجزه نازل بشود، تا دلم، باز دلم، باز دلم، دل بشود

اینجا بدون من

باید از سمت خدا معجزه نازل بشود، تا دلم، باز دلم، باز دلم، دل بشود

اینجا بدون من

من آدم پیچیده ای نیستم...
زندگی رو سخت نمیگیرم...
گرچه گاهی زندگی بهمون سخت میگیره!
اینجا سعی میکنم خودم باشم.

آخرین مطالب

ششم

پنجشنبه, ۲۴ خرداد ۱۳۹۷، ۰۳:۱۶ ق.ظ

1.تو این مدتی که نبودم هروز کلی پست و مطلب میذاشتم تو ذهنم.ولی خوب موقعیت نوشتن فراهم نشد.امشبم هرچی تلاش کردم دیدم خوابم نمیبره با این ذهن شلوغ و تصمیم گرفتم بنویسم.


2.روزهای شلوغی داشتیم و داریم.عروسی خواهر  میم در پیشه.تا چند روز پیش میخواستم بیام بگم باورم نمیشه که همه چی انقد داره خوب پیش میره! همه چی آرومه من چقد خوشبختم! امشب ولی دلم آشوبه.برای ناراحتی میم.برای کارش.برای استرسی که این دو سه روز بهش وارد شده.شرکت میم اینا یه شرکت صنعتیه که تحریم ها و مشکلات اقتصادی دارن از پا درش میارن.کله گنده ها که پشتشون گرمه و فقط بلدن حرفای صدمن یه غاز بزنن.دلم برای خودمون میسوزه که دلمون تو این مملکت به هیچ چیز خوش نیست.هیچ امیدی به آینده نداریم.قیمتا همه چند برابر شده.شاید برای بعضیا که دستشون به دهنشون میرسه اینا مهم نباشه.ولی خیلیا دارن نابود میشن زیر این فشار.چند روز پیش رفتیم طلا فروشی.مخم داشت سوت میکشید.متنفرم از همه اونایی که باید کاری بکنن و نمیکنن.فقط و فقط و فقط و فقط و فقط منافع شخصی براشون مهمه.هوووووف.چی دارم میگم من.چه فایده داره گفتن این حرفا؟ مگه ما مهمیم اصلا؟


3.دیروز داشتم تو نت دنبال چیزی میگشتم که به آرایشگاه نشون بدم و مطابق سلیقه ام باشه.با اینکه مخصوصا کلمه ملایم و لایت رو تایپ کردم ولی بازم همه مدلا پر از رنگ و لعاب و مصنوعی بودن.چشام سیاهی رفت از بس لبهای برجسته و چشمای که از ضرب ریمل و سایه و خط اصلا دیده نمیشدن رو دیدم.چقد سلیقه ها متفاوت شده و چقد از خود طبیعیمون دور شدیم.چرا واقعا؟ من دوست دارم خودم باشم.نه آدمی که با آرایش از این رو به اون رو شده و اصلا قابل شناسایی نیست.


4.تصمیم گرفتم این چند روز که بیشتر با خانواده ها در ارتباطیم هر حرفی یا ناراحتی یا دلخوری پیش اومد سریع فراموش کنم و بی خیال باشم.اولین مورد دیروز پیش اومد و خوب از پسش بر اومدم.من آدم جواب دادن نیستم و بلد نیستم بدی رو با بدی جبران کنم.پس چرا تو ذهنم نگهشون دارم و خودم رو اذیت کنم؟


5.جدیدا از اینکه تو یه جمعی باشم و بشینن راحت غیبت این و اون رو بکنن اذیت میشم.نه اینکه بخوام بگم من خیلی آدم معتقدی هستم و اینا.نه.فقط همش این میاد تو ذهنم که اینا وقتی من هم نیستم همینجوری پشت سرم حرف میزنن.مطمئنم این موضوع رو.دورویی بعضی از آدمها واقعا تهوع آوره! مخصوصا اونا که ادعای مسلمونی و دینداری هم دارن.


6.از دخترها اگه بخوام بگم این روزها کلی ذوق و شوق عروسی رو دارن.بزرگه از یه هفته پیش هر روز صبح که بیدار میشه با انگشتاش میشماره ببینه چند روز دیگه مونده.پرده اتاقشون رو چند روز پیش کشیدن و کنده شد. فعلا نمیشه کاری کرد چون نردبون نداریم.از همون روز دیگه اتاقشون هم تمیز نشد.چون واقعا دیدم جمع کردن بی فایده است.چون اینا پشت سرم باز میارن وسط.امروز دیگه دیدم خودشون هم سختشونه تو این شلوغی وسایلشون رو پیدا کنن. با کمک همدیگه تمیزش کردیم.کمکشون اینجوری بود که مثلا تخت یه جزیره بود و پایین دریا.اینا از بالا شیرجه میزدن تو دریا و شنا میکردن و هرچی پیدا میکردن و صید میکردن میدادن به من.


7.امشب وقتی وسطشون دراز کشیدم و دستاشون تو دستم بود افتادم تو این فکر که من چقد براشون کم میزارم و خیلی وقتا بی حوصلگی میکنم و چقد کار و ایده تو ذهنمه که نکردم براشون و نکنه بچه ها حسرت چیزی رو دلشون بمونه و ما نتونیم براشون فراهم کنیم.نکنه من گاهی زیادی دعواشون میکنم و هجووووم افکار منفی.اصلا شبا بعد از اینکه خواب میرن عذاب وجدان میاد سراغ آدم. مخصوصا اگه اون روز رو خوب باهاشون تا نکرده باشم.از بس که تو خواب مظلوم و فرشته وار میشن.


8.یه کانالی رو اتفاقی دیدم.طرف گذشته و کل داستان زندگیش رو تعریف کرده بود.پر از اتفاقات بد که حال آدم رو بد میکرد.به خاطر یه کنجکاوی مسخره کل ش رو خوندم و اعصابم بهم ریخت.مخصوصا اینکه از یه جایی فهمیدم رفتارای طرف اصلا نرمال نیست و حس کردم اینا همش توهمات ذهنیشه تا واقعیت.واقعا بعضی وقتا به خودمون و به روحمون رحم  نمیکنیم و هرچیز سخیف و بی ارزشی رو میدیم به خوردش.هزار بار به خودم گفتم وقتت رو برای چیزی که ارزشش رو نداره تلف نکن.خیلی هامون ساعت ها از وقتمون رو صرف نت و دنیای مجازی و خوندن و دیدن چیزهایی میکنیم که ارزشش رو ندارن.


9.این سحر آخرین سحر رمضان ۹۷هستش.اصن نفهمیدم چه جوری گذشت و من دوستش داشتم زیاد و حالم رو خوب کرد.ولی تمومش کردم با دست خالی و بدون هیچ توشه و بهره ای.خیلی غم انگیزه.


10.کلی پست و وبلاگ نخونده دارم.فرصت بشه میام و سر میزنم.حال دلتون خوب خوب باشه ان شاءالله.


قصه اینه، توی مشرق، ساده است ستاره بینی؛

ما مسافر کویریم، کی میاد ستاره چینی؟



۹۷/۰۳/۲۴
Reyhane R

نظرات  (۸)

امیدوارم از این رمضان توشه ای برداشته باشیم حداقل....
چه عالی...مبارکه...
کار خوبی میکنی که فراموش میکنی.... منم گاهی میشینم توی این جمع های پر از غیبت آلوده میشم.... قشنگ بعدش حال تهوع بهم دست میده...کاش تا میتونیم دور باشیم از اینجور افراد...دقیقا چیزی که به ذهن منم میاد اینه که پشت سر منم حتما بد میگن....امیدوارم خودمم تا میتونم دور باشم از غیبت چون گاهی بی حواس میشم و آلوده ش...

پاسخ:
ممنونم مه سو جان.
میدونیی.همه مون پیش اومده که یه جورایی گرفتار این غیبت کردن شدیم.ولی این جمعی که من میگم طرف پاشو که گذاشت بیرون شروع میکنن پشت سرش حرف زدن.حس بدی میده به آدم.
انشاءالله که همینطور باشه و بتونیم دوری کنیم.☺
به به عروسی،خوش بگذره.ماکه خیلی وقته عروسی نرفتیم.
هعییییییی آدم بیشتر ازاین نگران الان باشه،نکران آینده س که تکلیف بچه هامون تو این کشور چی میشه؟بهترمیشه یا بدتر؟!!!
آخییی چه بازی بامزه ای.
بالاخره تموم شد😁
عیدت مبارک
پاسخ:
من همیشه روز بعد از عروسی ها و مهمونی ها و بعد برگشتن از سفر و تموم شدن اتفاقات خوب یه جورایی دپرس میشم.نمیدونم چرا.😐
بهتر؟؟؟ فک نکنم.
نیلوفر عید و خیلی بهت تبریک میگم.😁😁😁
سلام عزیزم، عیدت مبارک و نماز و روزه هات قبول
چقدر خوب که میخوای تلاش کنی دلخوریها رو ولو برای چند روز به دل نگیری، کاش منم بتونم، البته منم از این تصمیما میگیرم و مثلا میگم تو این مهمونی هر چی پیش اومد نباید ناراحتم کنه و ... یوقتها میتونم یه وقتها هم نه.
این بحثی که راجع به افزایش قیمت طلا و وضع به هم ریخته شرکت همسرت و چیزای دیگه کردی، چندوقتیه دل منو خون کرده، با خون دل و زدن از خیلی چیزها مبلغی جمع کردم که خونه بگیرم، میتونستم راحت یه خونه هشتاد متری همین هفت هشت ماه پیش با این پولم بگیرم، اما الان یا باید به یه پنجاه متری قانع بشم یا هیچی، وامم هم درومده و مجبورم بخرم... انقدر ناراحتم و عصبی که خدا میدونه چه حالی دارم... همیشه وقتی با ما اقشار ضعیف میرسه وضع همینطوری میشه. تازه اوضاع ما از بعضیهای دیگه شاید بهتر باشه. خدا نگذره از همه اونایی که آرزوی جوونای این سرزمینو به باد فنا دادند و تحم نومیدی رو تو دلشون کاشتند.
منم از آرایشهای غلیط متنفرم،‌هر بار هم تو آرایشگاه آرایش صورت کردم بدجور پشیمون شدم (به جز آرایش عروسیم)، خیلی وقته ترجیح میدم آرایش صورت ناشیانه خودم رو خودم انجام بدم اما دست کسی نسپرم...
خدا بچه های گلت رو نگهداره، همینکه تلاش میکنی مادر بهتری براشون باشی خیلی ارزشمنده عزیزم.
پاسخ:
سلام مرضیه خانوم.عید شما هم مبارک باشه.
کار سختیه واقعا.منم همیشه موفق نیستم.ولی الان مثلا اگه حرفی پیش بیاد.هی به خودم یاداوری میکنم که مهم نیست.فراموشش کن.ارزشش رو نداره.بی خیال باش.و از اینجور چیزها.بهتر از حرص خوردن و کاری از پیش نبردنه.
وی مرضیه.اتفاقا خیلی به یادت بودم وقتی اینو نوشتم.خیلی ها مثه شما سالها کار کردن و ذره ذره جمع کردن به امید خونه دار شدن و پیشرفت و زندگی بهتر و با این اتفاقات تمام برنامه هاشون بهم ریخته.بازم خوبه که شاغلین و درآمدی هست شکرخدا.توکل کن به خودش.درست میشه انشاالله.

منم همینجوریم.ایندفه هم اونجوری که میخواستم نشد و دیگه فک نکنم برای هیچ مراسمی برم آرایشگاه.
ممنونم.زنده باشی عزیزم.
مبارک باشه ایشالا خوش بگذره...
فقط اون تیکه ی ساحل و دریا، عزیزم ❤️
پاسخ:
ممنونم هوپ جان.خوب بود شکرخدا.
از این فانتزی ها زیاد دارن.🙄
سلام ریحانه جان خوبی عزیزم دخترا خوبن . همیشه به عروسی و شادی . ایشالا تا آخرش به خوشی پیش بره . وضعیت اقتصادی رو که حرف نزنم بهتره . چون کاری درست نمیشه . همه حالشون بد حتی مهران مدیری که اومده بود تو خندوانه.  قشنگ معلوم بود که خوش نیس . که داره تظاهر میکنه و واقعا داره رامبد رد به زور تحمل میکنه . همه مون خسته و غمگینیم.  خدا به همه مون رحم کنه .
پاسخ:
سلام ساره جانم.خوبیم شکرخدا.
شکرخدا همه چی خوب بود و به سلامتی تموم شد.
راست میگی.خیلیامون کلی آرزو و خواسته و فانتزی های مادی و معنوی داریم که معلوم نیست سرنوشتشون چی میشه.
ولی خوب آدمی به امید زنده است دیگه.
واقعا ما ملت غمگینی هستیم که نیازمون شادی و امیده.
ولی هیشکی به فکر نیست.😐
۳۱ خرداد ۹۷ ، ۱۵:۳۸ انتخاب هایم مرا به اینجا رساند
من برای این پست نظر گذاشته بودم پس کوش؟؟؟
پاسخ:
عههه.به من چیزی نرسیده.🙁
۰۱ تیر ۹۷ ، ۱۲:۵۷ انتخاب هایم مرا به اینجا رساند
چرا آخه؟؟؟
الان یادم نیست چی نوشتم!!
پاسخ:
ای بابا.🤔
اشکال نداره.
فدای سرت.☺
خوبی عزیزم دخترای نازت چطورن
پاسخ:
سلام علیکم.😊
خوبیم شکرخدا.☺

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی